حکایت:سیده نفیسه وحاجت روایی

حکایت:سیده نفیسه وحاجت روایی

سیده نفیسه از فرزندان حضرت امام حسن مجتبی بود، زنی پاکدامن و بسیار پارسا و ارجمند. در سال ۲۸۰ ه.ق در ماه رمضان در حال روزه از دنیا رفت، پرستاران اطرافش به او اصرار کردند دهانت خشک است خوب است آب بیاشامی و افطار کنی گفت: عجب!! سی سال است از خدا می خواهم با حال روزه به ملاقات او بروم، حالا که روزه هستم پیشنهاد افطار می کنند، هرگز چنین کاری نمی کنم، سپس شروع کرد به قرائت سوره انعام، همین که به آیه «نهم دارالسلام عنذز بهم» رسید از دنیا رفت.اسحاق فرزند امام صادق شوھر اور بود، اور تصمیم گرفت بدنش را از مصر به مدینه منتقل کند ودر بقیع در کنار اجدادش به خاک بسپارد، اهالی مصر جمع شدند و تقاضا کردند تا از این تصمیم منصرف شود تا از وجود سیده نفیسه در این سرزمین بهره مند گردند و حاضر شدند. در مقابلی این تقاضا پول زیادی به اسحاق بپردازند.اما او راضی نشد تا آنکه در خواب پیامبر اکرم  را ملاقات نمود حضرت به او فرمودند. اسحاق با مردم مصر در مورد انتقال بدن نفیسه مخالفت نکن، خداوند به واسطه او رحمت بر آنها نازل میکند.”شیخ ابوالوهاب شازلی میگوید: در خواب پیامبر اکرم  به من فرمودند، محمد، اگر حاجتی داشتی، برای سیده نفیسه نذری بکنگره چه یک درهم باشد خداوندحاجتت رابر می آورد بزرگان زیادی ادعای تجربه کرده و نقل احوال خود در این رابطه کرده اند.