حکایت: احترام نمک

حکایت: احترام نمک

یعقوب لیث صفار بنیانگذار سلسلهٔ صفاریان – نخست به سوی عیاران و دزدان کشیده شد. گویند شبی برقصری کمند انداخت که متعلق به سلطان دریم بن نصر بود. جواهر بسیار جمع نمود، هنگامی که خواست از خانه بیرون آید، شبهی به نظرش آمد، پنداشت گوهر است. وزارت رساند و تو را محکوم کرد. ابوعلی گوید: بسیار خجالت کشیدم که یک کناس چنین مطالبی را به من درسی داد. غرق عرق شدم و دیدم خداوند کلمات حکمت را از زبان این مرد برای من جاری کرده است.

در تاریکی شب گوهر خیالی را به دندان زد. و با زبان لمس کرد، دید نمک نیشابور است. چون نمک را چشیده بود به احترام نمک همه اموال و جواهرات را رها کرد و از راهی که آمده بود بازگشت.روز بعد خزانه دار دید همه جواهرات را در ظرفی انباشته، اما چیزی را نبرده اند. خبر را به مالک خزانه رسانید همهٔ درباریان به تعجب فرو رفتند وندانستند سبب چیست؟ منادی در شهر ندا داد وامان نامه ها بر در و دیوار چسباندندو جایزه قراردادند.یعقوب لیث به دربار آمد و ماجرا بازگفت، سلطان علت نبردن جواهرات را پرسید، یعقوب گفت: «حق نمک بود کهمن را از بردن بازداشت».