حکایت : ارزش نماز شب پیش مؤمن

حکایت : ارزش نماز شب پیش مؤمن

یکی از تجار صد سکه نذر مقدسی اردبیلی نموده بود که با روا شدن حاجت شب هنگام خدمت ایشان آورد ایشان امتناع نموده و از قبول سکه ها خودداری میکند. تا آنکه به اصرار کنار حجره گذاشته میرود. مقدسی اندکی به خواب رفته و چون برای نافله شب برمیخیزد خود را نیازمند غسل می بیند. نیمه شب به سوی حمام شهر حرکت میکند. آن وقت حمام تعطیل و حمامی خوابیده، درب حمام را میکوبد. کیست؟… احتیاج به حمام دارم. این وقت شب نمی شود.یک سکه طلا می دهم، نه نمیشود.تا آنجا که ملااحمد میگوید صد سکه میدهم. حمامی به قصد مسخره کردن درب را باز کرده، ولیکن ناگهان کیسه طلا را میبیند مقدسی وارد حمام شد. غسل نموده و خود را برای ادای نافله شب اماده میکند. آری مقدسی برای ادای نماز شب حاضر است تمام سکههای طلا را بپردازد نکند که رکعتی از نوافل او قضا شود. «کریمان جان فدای دوست کردند.»