حکایت : تاریخ سخاوت حاتم

حکایت : تاریخ سخاوت حاتم

حاتم طائی برادری داشت در نقطه مقابل سخاوت. بعد از مرگ حاتم برادرش دست به سخاوت پیدا نمود، مادرش از او پرسید از چه رو این چنین می کنی، درجواب گفت: میخواهم من هم مثل حاتم معروف و مشهور شوم، مادر خنده ای کرد و گفت: اموال خود را بر باد مده، بگذار بگویم وقتی حاتم شیرخواره بود از چادرها و خیمه های اطراف زنان بچه های شیر خوار را می آوردند تا من آنها را سیر کنم وقتی بچه ها را در دامن می خوابانیدم حاتم از دامن من جدا میشد، و می خزید و از خیمه بیرون میرفت، زمانی که بچه ها کاملاً سیر می شدند آنگاه حاتم می خزید و به خیمه باز می گشت، اما تو؛ وقتی بچه ای را میخواستم زیر پستان بگذارم یکی از پستانها را در دهان میگرفتی و دست دیگر را روی دومی می گذاشتی و بنای گریه و زاری و فریاد را سر میدادی و برای چند قطره شیر که به حلق بچهای گرسنه می ریخت همه را عاصی و پشیمان می کردی؛ بر و تو حاتم نمی شوی از آن هم که بگذریم حاتم به خاطر شهرت این کار را نمی کرد خدادادی بود ولیکن تو…؟!