حکایت : دعا و سلطنت

حکایت : دعا و سلطنت

کریم خان زند حکایت میکند در زمان نادر از لشکریان او بودم، به ما رسیدگی نمی شد، فقر مرا مجبور کرد که یک زین زرین را از زینسازی بدزدم، بی خبر از اینکه این زین متعلق به یکی از امر است که جهت تعمیر به زین ساز داده ہورد، روز بعد فهمیدم که زین ساز به زندان افتاده و می خواهند او را به دار کشند. از شنیدن این موضوع ناراحت شدم و زین را برده بر سر جای اولش نهادم، زن زین ساز زین را یافته و با شادی صورت بر خاک گذاشت و با اشک چشم و سوز دل فریاد کشید؛ خدایاکسی که این زین را بما رسانید تو به اندازه ای به او بده که صد زین زرکوب به خود ببیند. و من این سلطنت را از دعای آن زن میدانم.