حکایت: غذای شبهناک و اثر آن

فرزند حاج شیخ عباس قمی صاحب مفاتیح الجنان به نقل از پدرشان فرموده بودند: یکسال از قم برای امری به همدان مسافرت نمودم و در آنجا میهمان یکی از معتمدین بودم، شبی صاحب منزل اظهار داشت، امشب در منزل شخصی از آشنایان برای شام مهمان هستم و او از من خواهش کرد که همراه او بروم و چون امتناع نمودم اصرار نمود که امدن شما برای من و آبروی من خوب است و… به هرحال آن شب را من به آن میهمانی رفتم و شام خوردم فردا صبح بر خلاف همیشه که به راحتی برای نماز شب بیدار می شدم موقعی از خواب بیدار شدم که چیزی به طلوع آفتاب نمانده بود، با عجله وضو گرفته و نماز صبح را خواندم و پس از نماز به فکر فرو رفتم که چه شده است که از خلوت و انس سحر محروم شدم، هر چه تأمل کردم علتی جز آن شام شب گذشته چیزی نیافتم. صاحب منزل که آمد پرسیدم کسی که دیشب در منزلش بودیم چه شغلی دارد. گفت او بانک بعدازظهر است. و شروع به توضیح کار آنها که چگونه ربا میدهند و می گیرند کرد (البته این مطلب مربوط به زمان طاغوت است من ناراحت شدم وبا ناراحتی سؤال کردم که چرا مرا به این سفره دعوت کردی. ولی به هر حال گذشته بود نکته قابل توجه آنکه من تا مدت ۴۰ شب هر چه کردم بر نماز شب توفیق نیافتم.