حکایت: پوریای ولی

حکایت: پوریای ولی

پوریا مردی درشت اندام و قوی بود که هفت کشور را طی کرد و قهرمانان آنها را زمین زد، آئینه بر زانو بست، بدان  معنا که هماوردی نیست. تا آنکه گذارش به اصفهان رسید و از هیبت او بازوبند وی را همه پهلوانان به مفهوم شکست مهر می کردند همه تن به این کار دادند الا پهلوان دربار که اگر این کار را می کرد به معنی شکست بوده و از دربار رانده می شد. بنابراین وعده گذاشتند که در میدان کهنه اصفهان روز جمعه در حضور سران مملکت کشتی بگیرند و خبر این کشتی در سرتاسر اصفهان پخش شد و همه منتظر لحظه لحظه آن بودند. پوریا در یکی از حجره های همان میدان جای گرفته بود و ایام را تا موعد زورآزمایی طی می کرد. در همان زمان پیره زنی بیوه را میبیند که حلوائی در سینی گذاشته و لرزان لرزان با اشک چشم خیرات می کند. نوبت به پوریا میرسد، پوریا وکنجکاویش باب صحبت را با پیره زن باز می کند، خداحاجت را بدهد. مادر، التماسی دعا. اشک چشم مادر و دل شیر پوریا را چون نور می کند. حلقه اشک بر چشمان پوریا نقشی میبندد و سوز دل پیره زن سلطان زور را به خاک و سجاده میکشاند و برای پیره زن عاجزانه دعا می کند.میگذرد تا بار دیگر در مسجد هنگام نماز صدای آه و ناله پیره زن دل پوریا را به لرزه می آورد، طاقت نمی آورد نزد او می آید و مصرانه سراغ حاجت پیره زن را میگیرد، چیست که این قدر التماسی و الحاح می کنی؟ پیره زن سفره دل باز می کند. و از آمدن پهلوانی در شهر سخن میگوید و زورآزمائی روز موعود. ای جوان! پسرم پهلوان دربار است و از سر خدمت او بیوه زنان و یتیمان زیادی در این شهر شب سرسیر بر زمین می گذارند، اما از جمعه به بعد همگی آنها دیگر گرسنه خواهند بود. چرا مادر؟ گویند آن پهلوان همه را شکست داده و پسرم را شکست خواهد داد و بواسطه شکست، او را از دربار بیرون می کنند حلقه اشک چشمان پوریا را گرفت و تمام صورتش به آب چشمش خیس شد. پیرزن را دلداری داد و از او جدا شد و سر به سجده آورد خود را سرزنش کرد که ای خاک بر سر تو که زور و قدرت تو شکمهائی را گرسنه و یتیمان بی نوائی را سرگردان و اشکهائی را جاری میکند. خدایا از تو کمک می خواهم تا در این مبارزه نفسانی بر هوای نفسم پیروز شوم.روز موعود فرا می رسد، میدان مملو از جمعیت انتظار مقابله دو شیر قدرت را می کشند و مبارزه سر میگیرد اندکی از فنون و دفع فنون استفاده و زمان را طی می کنند و در فرصتی که عموم مردم متوجه نشوند با یک قدرت پهلوان دربار، پوریا خود را به زمین میزند.صدای ولوله کودکان، زنان و مردان و شادی آنها نه تنها میدان را میگیرد بلکه قلب پوریا را پر میکند. حلقه اشک شادی پوریا از اینکه در این مبارزه، نفس خود را به زمین زد از گوشه چشمان هویدا می شود. با گوشه چشم دل میبیند که یتیمان شادی می کنند بیوه زنان خوشحالی می کنند، سر بزیر انداخته از میدان خارج می شود.مردم پهلوان دربار را بر دوش گرفته شادی میکنند اما خود او میداند که پوریا خود را زمین زد و حقیقت را مطلبی دیگر میداند. پهلوان را به خانه می آورند و همه برای عرض تبریک می آیند و پیشتر از همه مادر پهلوان خوشحال نزد پسر میآید و عرضی تبریک می کند و همه اینها را از ثمره دعای خویشی و التماسی دعائی که به جوانمردی کرده بود می شمارد. پهلوان حساسی می شود که این جوان دعا کننده کیست؟ تا بالاخره با کنجکاوی قصه را می یابد. میفهمد که آن جوان همان پهلوان نامی بوده که تقاضای مادر را بر تقاضای نفسشی مقدم داشته است. آری پوریا شب هنگام از اصفهان قهرمانانه خارج می شود، ولی دیگر پوریای نفسی نیست بلکه پوریای ولی شده است، الحال قبرش در تاجیکستان زیارتگاه اهل دل ومدرسه اهل علم است، رحمت خدا بر او باد.