لطیفه

لطیفه:

دزدی به باغی رفت صاحب باغ در رسید، دزد به سرعت به کناری نشست مثل کسی که قضای حاجت میکند صاحب باغ پرسید که در اینجا چه میکنی؟ گفت: قضای حاجات می کردم، پس از جای برخاست صاحب باغ فضله سگی در آنجا دید و گفت: اینکه فضله سگ است، گفت: بی انصاف نگذاشتی من درست مثل آدم قضای حاجت کنم!!