لطیفه

لطیفه

در کاشان شخصی تازه دیوانه شده بود، روزی سوار بر شتری شده و فریاد می کرد که: ما می رویم مکه هر کسی دیوانه کهنه قدیمی به او رسید در حالیکه چماقی در دست داشت، نخست چند چماقی بر بدن دیوانه نواخت و گفت ای احمق من پنجاه سال است دیوانه شده ام و هنوز یک هلال علی که بک فرسنگی شهرست نرفته ام تو امروز روز دوم است که دیوانه شده ای به مکه می روی ؟