حکایات شیرین

حکایت: احترام به سادات

حکایت: احترام به سادات

حضرت امام صادق از قول پیامبر می فرمایند که پیامبر فرمودند: من در قیامت چهار دسته را شفاعت می کنم، اگر گناهشان به اندازه مردم روی زمین باشد.

۱ – کسی که به فرزندان و ذریه من کمک کند.

۲- کسی که در تنگدستی آنها را دستگیری کند.

۳- هر کسی با دل و زبان آنها را دوست داشته باشد.

۴- کسی که در برآوردن حاجات فرزندان من کوشش کند. هنگامی که از دست ستمگران فراریند

حکایت: شیعه و جایگاه آنها در بهشت

حکایت: شیعه و جایگاه آنها در بهشت

حارث ہمدانی گوید: خدمت حضرت علی  رسیدم در حالی که سر به سجده داشت و بلند بلند گریه می کرد عرضی کردم: آقا این گریه شما دل ما را آتش میزند و اندوهناک کرده، نزد ما سابقه نداشت شما اینچنین گریه کرده واشک بریزید.فرمود: در سجده دعای خیرات را می خواندم، چشمم بخواب رفت خوابی دیدم که مرا چنین اشکبار نموده، دیدم پیامبر اکرم ایستاده اند و میفرمایند: یا ابا الحسن خیلی دیرکردی، ما مشتاق دیدارت هستیم، خداوند به وعده ای که در مورد تو داده وفا نمود، عرضی کردم چه وعده ای؟فرمود: درباره تو و همسرت و دو فرزندات و ذریهات وعده درجات اعلی علیین را به من داده بود. عرضی کردم پدر و مادرم به فدایت، پس شیعیان چه میشوند، فرمود شیعیان نیز با ما هستند و قصرهای انهامقابلی قصرهای ماست و منزلشان روبروی منازل ماست. عرض کردم یا رسول الله وضع شیعیان ما در دنیا چه خواهد شد؟ فرمودند: امن و عافیت، پرسیدم موقع مرگ به آنها چه خواهد گذشت؟ فرمودند: اختیار بدست خود آنهاست و ملک الموت مأمور است از آنها اطاعت کند، عرض کردم آیا اندازه و حدودی هم دارد؟ فرمودند: اری، هر کسی که از همه به ما نزدیکتر و ما را بیشتر دوست داشته باشد جان دادن برای او چون آب سرد و گوارا است هنگامی که در تابستان گرم آب خنک بنوشد، دیگر طبقات آنها هم بگونه ایست که سایر مردم آرزو میکنند اینگونه بمیرند.” (یا حارث این شوق و شعف بود که مرا به گریه و اشک واداشته است!)

حکایت: سلیمان و مهمانی همه عالم

حکایت: سلیمان و مهمانی همه عالم

روزی حضرت سلیمان بردلش گذشت؛ من با این قدرت کنم به سلیمان الهام شد که چنین کن، سلیمان مدتی طولانی از تمام نیروی خود قدرت و کمک گرفت و آذوقه جمع کرد و به میعادگاه که کنار دریا بود برد. روز موعود به او الهام شد از دریا شروع کن اولین نفر که برای خوردن غذا آمد یک ماهی غول پیکر بود. هر چه آذوقه بود به حلق ماهی ریختند وقتی تمام آذوقه ها را بلعید گفت: هنوز گرسنه ام. سلیمان که از دست ماهی به عجز آمده بود. گفت: مگر تو چقدر میخوری؟ ماهی گفت: خداوند روزی سه قورت خوردی؟ گفت: نیم قورت و هنوز «دو قورت و نیم باقیاست».این مثل ازآن جاشهرت یافت. آن روز همه از سفره گسترده نشده سلیمان گرسنه بازگشتند.

لطيفه عرفانی: عزت و عزلت

لطيفه عرفانی: عزت و عزلت

عزلت بدون عین العلم زلت و گمراهی و لغزش و بدون زاء الزهد علت و بیماری و درد است.

حکایت: حمله اسکندر به چین

حکایت: حمله اسکندر به چین:

هنگامی که اسکندر مقدونی به چین حمله کرد پادشاه چین نزد او آمد و گفت تو که نمی توانی خاک چین را ببری! جای انسانهایش را هم نداری، پس خاکشی همین جا باقی می ماند. اگر مردمش را کشتی زیر این خاکند و اگر زنده ماندند روی این خاک هستند. پس چه می خواهی؟ گفت: خراج بده. قبول کرد که خراج شش ماه چین را به او بدهد. بعد او را به نهار دعوت کرد. لشکری بسیار قوی چند برابر لشکر اسکندر به استقبالش رفتند. او دانست که در مقابلی چنین لشکری توان استقامت ندارد. هنگام نهار؛ ظرفی از جواهرات مقابل او گذاشتند. گفت: این چیست؟ گفتند: وقتی سرداران جنگجو می آیند رسم ما این است برای نهار جواهر در مقابلشان قرار می دهیم. اسکندر ناراحت شد. خاقان پرسید: چرا ناراحت هستید؟ چرا نمیخورید؟ گفت: چه بخورم؟ خاقان گفت: از همین جواهرات. اسکندر گفت: ما هم آدم هستیم، خاقان گفت: مگر آدم چه می خورد؟ گفت: همین که شما میخورید همان برنج و گوشت و… خاقان گفت: مگر روزی سه وعده غذا در یونان یافت نمی شد که تو اینهمه انسان را به کشتن دادی و این همه شهرها را خراب کردی؟ بدان ای اسکندر، این مبلغ خراجی را که به تو پرداخت کردم میخواستم بدهم تا یک مادر داغدار نشود والا دیدی که قدرت من خیلی بیشتر از توست، انسان عاقلی کار بیهوده نمی کند، برخیز و به کشورت برو.

آیا زن حامل پسر است یا دختر؟

آیا زن حامل پسر است یا دختر؟

اگر بخواهی بدانی که زن حامل صاحب پسر است یادختر شیر آنرا در ظرف ریخته و بر آن آب بریز، اگر شیر بالا ایستاد صاحب دختر است و اگر شیر پائین قرار گرفت صاحب پسر می شود. انشاء الله

حکایت : رزاقی ما حلال است

حکایت : رزاقی ما حلال است 

روزی حضرت امیرالمومنین به مسجد تشریف فرما شدند، در مسجد کسی ایستاده بود، حضرت دهنه اسبشان را به او سپرده و به مسجد رفتند. هنگام بازگشت حضرت دو دینار در دست گرفتند تا به عنوان مزد به آن مرد بدهند. وقتی برگشتند دیدند آن مرد دهنه اسب را دزدیده و رفته است. حضرت دو دینار را به قنبر دادند و فرمودند به بازار برو و یک دهنه اسب خریداری کن، قنبر به بازار آمد، از اتفاق دید شخصی دهنه اسبی را به قیمت دو دینار میفروشد فورا از او خریداری کردند و برگشتند، تا نگاه حضرت به دهنه اسب افتاد، سؤال کردند چند خریدی این همان دهنه دزدیده شده است. قنبر در پاسخ گفت: دو دینار حلال خود را که برایش تعیین شده بود حرام کرد.

فائده: در محبت بین زوجین

فائده: در محبت بین زوجین:

اگر بخواهی محبت بین خود و همسر خود را ازدیاد کنی یا محبت دو زوج را زیاد کنی، آیه ۱۳ سوره مائده را هفت باربر نمک یا میوه ای مثل سیب یا هر خوراکی خوانده و به آن بدم و به همسر یا آن زوج بده، محبت آنها آنقدر زیاد شود که لحظه ای دوری هم را تحمل نتوانند کرد. انشاء الله. ایه اینست:

nnnnnnn

 

 

 

 

 

حکایت: قبولی عبادت به چیست؟

حکایت: قبولی عبادت به چیست؟

اگر چه راجع به ابراهیم ادهم و بایزید بسطامی از نظر عقیده نسبت هائی داده اند ولیکن اینجا بدور از ان نسبتها و صحت و سقم آنها به حکایتی از آنها میپردازیم. اگر چه بزرگانی چون شیخ بهائی در کشکول از آنها نام آورده اند و این دلیلی بر صحت عقاید و طرد نسبتهای ناروا می تواند تبوده باشد، بگذریم: ابراهیم در مکه از مردی خرما خرید، سپس دو خرمای چسبیده به هم را که پیش پای او در زمین افتاده بود بخیال اینکه از خرمای خود اوست برداشت و خورد، مدتی گذشت تا در بیت المقدس روزی وارد مسجد صخره شد  و شب را در مسجد ماند. آنجا شنید از ملائک که گفتند: در مسجد امشب از جنس آدمی کسی هست یا نه، دیگری گفت: ابراهیم ادهم عابد در مسجد است، کسی گفت در مدت یکسال است اطاعت او و استجابت دعای او بی نتیجه مانده چرا که به حساب آن دو خرما رسیدگی نکرده است. صبح هنگام از مسجد واز بیت المقدسی به قصد مکه خارج شد به همان مغازه خرما فروش وارد شد. جوانی را دید و سراغ صاحب مغازه که پدر وی بود را گرفت، جوان در جواب گفت وی از دنیا رفته و سپس قصه دو خرما را بیان وطلب حلالیت نمود، جوان که یکی از وارثان بود وی را حلال نمود و سهم خواهر و مادر را هم به آنها واگذار نمود، ابراهیم خدمت مادر و خواهر هم رسید و حلالیت طلبید. سپس به قصد بیت المقدس از مکه خارج شد و باز شبی را در مسجد صخره بیتوته کردان شب شنید که فرشته ای به فرشته دیگر میگوید. این همان ابراهیم ادهم است که اعمال یکساله اش بی نتیجه مانده و اکنون قبول گشت و دعایش مستجاب گردید. ابراهیم از شنیدن این مطلب گریه شوق کرد و از آن به بعد کاملاً دقت میکرد که مراعات غذا را بکند.

حکایت: حساب برزخ خیلی سخت و دقیقی است

حکایت: حساب برزخ خیلی سخت و دقیقی است

در اخبار است مرد مستمندی از دنیا رفت و از صبح که جنازه او را بلند کردند تا به شام از دفنشی بواسطه کثرت جمعیت تشییع کننده فارغ نشدند بعدها او در خواب دیدند، پرسیدند خداوند با تو چه کرد؟ گفت: خداوند مرا آمرزید و نیکی و لطف زیادی درباره من کرد ولی حساب دقیقی نمود حتی روزی بر در دکان رفیقم که گندم فروشی داشت نشسته بودم با حال روزه هنگام اذان یکدانه از گندمهای او را برداشته و با دندان خود دو نیمه کردم، در این موقع بخاطرم آمد که گندم از من نیست آن دانه شکسته را بروی گندمهای او افکندم، خداوند چنان حسابی کرد که از حسنات من به اندازه نقص قیمت گندمیکه شکسته بودم گرفت.