حکایات شیرین

حکایت مدح دزدان و صله

حکایت : مدح دزدان و صله

شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی در گلستان مینویسد؛ یکی از شعرا نزد امیر دزدان رفت و قصیدهای در ثنای او خواند، امیر دزدان فرمود تا جامهٔ او را بکنند و او را زده و رها نمایند، مسکین در هوای سردهمی رفت و سگان قریه به قفایش افتادند، خواست تا سنگی بردارد زمین یخ بسته بود عاجز بماند و گفت: این چه حرامزاده مردمانند سنگ را بسته و سگ را گشاده اند.امیر دزدان از غرفه بشنید و خندید و وی را نزد خود طلبید و گفت: ای حکیم از من چیزی بخواه، گفت: جامه خود را می خواهم اگر انعام کنی.سالار دزدان بر او رحمت آورد و جامه اش باز داد وقبای پوستین بران افزود و دو درهمی چند به وی بخشید!!!

امیدوارم از این حکایت که در سایت علوم غریبه قرار گرفته خوشتون بیاد

حکایت احترام سادات

حکایت: احترام سادات

درگذشته ای نزدیک، در کاشان مردی بود بنام محمد علی نام که رئیس صنفی عطاران بود و امور اداری آنها را پیگیری و ملاحظه میکرد، مدتی خرید و فروش اجناسی عطاری را قدغن کرده بود، شخصی سید فقیری بقدر یک من سریشم بدست آورده بود و آنرا به شخصی فروخت، بسیار به او داده و چند سیلی محکم به او زد. آن بیچاره روانه شد و گفت جدم سزایی بر با بدهد. از این کلام، ان ظالم عصبانی شد و دستور داد آن سید را آوردند و چند پشت گردنی به او زدند و گفت حال برو به جدت بگو کتف مرا بیرون آورد. روز دیگر آن ظالم تب کرد و در شب کتفهای او درد آمد و روز دوم ورم شدید، تاول به کتفهای او ریخت و روزچهارم جراحان گوشتهای آنرا تراشیدند بنحویکه سرهای کتف او بیرون آمد، و بالاخره در روز هفتم مرد. «با آل علی هر که در افتاد بر افتاد»

دو خصلت پسندیده اهل دل

روز بهان:

دو خصلت پسندیده اهل دل است:سخن دلپذیر و دل سخن پذیر و عیب مردم را نمودن عیب خود را به مردم نمودن است.

حکایت:عهد دو عالم و عالم برزخ

حکایت:عهددوعالم و عالم برزخ

ملا محمد باقر مجلسی پدر علامه مجلسی با ملا محمد صالح مازندرانی معاهده کردند که هر کدام زودتر مردند در عالم رؤ یا دیگری را از آنچه بر او گذشته با خبر کند.

ملا محمد باقر زودتر فوت کرد و بعد از یکسال شبی او را در عالم رؤ یا ملاحظه کرد، اول سؤال کرد چرا با وجود معاهده اینقدر دیر به عهد خود وفا کردی؟ در جواب گفت آنقدر وحشت و گرفتاری داشتم که مقدور نبود و حال فی الجمله انس و فراغتی یافتم. سپس ملا محمد صالح از آنچه بر او گذشته بود سؤال کرد.در جواب گفت: مرا در مقام خطاب الهی باز داشتند، خطاب رسید چه آورده ای؟ عرضی کردم الهی تو داناتری، پس باز از مقدار حسنات خواستند، عرضی کردم عمر خود را در تألیف و تصنیف کتاب احادیث و اخبار صرف کردم و در جمع احادیث و تفاسیرانها کتاب ها نوشتم، خطاب رسید درست است ولیکن آنها را با اسماء سلاطین شروع کرده و از توصیف آنها و مردم مبتهاج میشدی و از مذمت آنها دلگیر، همان توصیف و تعریف سلاطین اجر تو از آن اعمال است.عرضی کردم؛ اوقات پنج گانه را به امامت جماعت صرف کردم، خطاب رسید، بلی از کثرت و اجتماع مأمومین مسرور می شدی و از قلت آنها دلگیر و چنین عملی را ما نمی پسندیم،هرآنچه از حسنات گفتم بنحوی در آن نقص وارد شده و مردود گشت، از خود مأیوس شدم، خطاب آمد یک عمل مقبول نزد ما داری.روزی تنها در یکی از کوچه های اصفهان می گذشتی و اول فصلی میوه «به» بود و یک دانهای «به» در دست داشتی، زنی با بچه کوچکشی از آنجا رد میشد کودک «به» را در دست تو دید و گفت ای مادر من «به» میخواهم تو به جهت رضایی ما «به» را به آن طفل دادی و آنرا خوشنود کردی، ما تو را به همان عمل بخشیدیم و آمرزیدیم.

حکایت شیرین در مورد سخاوت و حاتم

حکایت : سخاوت و حاتم – این مطلب در سایت علوم غریبه قرار گرفته است

پیش از اسلام مردی بادیه نشین در طایفه طی به نام حاتم میزیسته که بعداً فرزندان او به اسلام روی آورده و غدی پسر حاتم از خواص اصحاب حضرت امیرالمؤمنین و حضرت امام حسن شد. حاتم انقدر در سخاوت پیش قدم بود که لفظ حاتم به جای سخاوت به کار رفته و می رود. گویند: حاتم را اسبی بود تربیت یافته که از هوشی و فراست بی نظیر و به انواع و اقسام هنرها از جمله وفاداری به صاحب زبان زد و مشهور بود. یکی از امرای روم باشنیدن اوصاف چنین اسبی خواستار او شد و عدهای از خواصی را با هدایا و گنجینه هائی بسیار برای خرید فرستاد. آنها روانه حجاز شدند و شب هنگام بر حاتم وارد شدند. حاتم وسیله پذیرائی چندانی در اختیار نداشت ، لذا آن اسب را پشت خیمه ها برده و ذبح نمود و از گوشت او غذائی تهیه کرد. آن شب سپری شد، فردا صبح آن گروه عرض حال کرده و هدایا را نزد حاتم نهادند و تقاضای اسب را نمودند حاتم در جواب گفت: ای کاشی در بدو ورود گفته بودید، علت را سئوال می کنند، جریان را باز میگوید، وزراء از مهمان نوازی او تعجب نموده تمامی هدایا را می گذارند و هر چه حاتم در پس دادن هدایا اصرار میکند فرستادگان قبول نمی کنند.