حکایات شیرین

فائده: در محبت بین زوجین

فائده: در محبت بین زوجین:

اگر بخواهی محبت بین خود و همسر خود را ازدیاد کنی یا محبت دو زوج را زیاد کنی، آیه ۱۳ سوره مائده را هفت باربر نمک یا میوه ای مثل سیب یا هر خوراکی خوانده و به آن بدم و به همسر یا آن زوج بده، محبت آنها آنقدر زیاد شود که لحظه ای دوری هم را تحمل نتوانند کرد. انشاء الله. ایه اینست:

nnnnnnn

 

 

 

 

 

حکایت: قبولی عبادت به چیست؟

حکایت: قبولی عبادت به چیست؟

اگر چه راجع به ابراهیم ادهم و بایزید بسطامی از نظر عقیده نسبت هائی داده اند ولیکن اینجا بدور از ان نسبتها و صحت و سقم آنها به حکایتی از آنها میپردازیم. اگر چه بزرگانی چون شیخ بهائی در کشکول از آنها نام آورده اند و این دلیلی بر صحت عقاید و طرد نسبتهای ناروا می تواند تبوده باشد، بگذریم: ابراهیم در مکه از مردی خرما خرید، سپس دو خرمای چسبیده به هم را که پیش پای او در زمین افتاده بود بخیال اینکه از خرمای خود اوست برداشت و خورد، مدتی گذشت تا در بیت المقدس روزی وارد مسجد صخره شد  و شب را در مسجد ماند. آنجا شنید از ملائک که گفتند: در مسجد امشب از جنس آدمی کسی هست یا نه، دیگری گفت: ابراهیم ادهم عابد در مسجد است، کسی گفت در مدت یکسال است اطاعت او و استجابت دعای او بی نتیجه مانده چرا که به حساب آن دو خرما رسیدگی نکرده است. صبح هنگام از مسجد واز بیت المقدسی به قصد مکه خارج شد به همان مغازه خرما فروش وارد شد. جوانی را دید و سراغ صاحب مغازه که پدر وی بود را گرفت، جوان در جواب گفت وی از دنیا رفته و سپس قصه دو خرما را بیان وطلب حلالیت نمود، جوان که یکی از وارثان بود وی را حلال نمود و سهم خواهر و مادر را هم به آنها واگذار نمود، ابراهیم خدمت مادر و خواهر هم رسید و حلالیت طلبید. سپس به قصد بیت المقدس از مکه خارج شد و باز شبی را در مسجد صخره بیتوته کردان شب شنید که فرشته ای به فرشته دیگر میگوید. این همان ابراهیم ادهم است که اعمال یکساله اش بی نتیجه مانده و اکنون قبول گشت و دعایش مستجاب گردید. ابراهیم از شنیدن این مطلب گریه شوق کرد و از آن به بعد کاملاً دقت میکرد که مراعات غذا را بکند.

حکایت: حساب برزخ خیلی سخت و دقیقی است

حکایت: حساب برزخ خیلی سخت و دقیقی است

در اخبار است مرد مستمندی از دنیا رفت و از صبح که جنازه او را بلند کردند تا به شام از دفنشی بواسطه کثرت جمعیت تشییع کننده فارغ نشدند بعدها او در خواب دیدند، پرسیدند خداوند با تو چه کرد؟ گفت: خداوند مرا آمرزید و نیکی و لطف زیادی درباره من کرد ولی حساب دقیقی نمود حتی روزی بر در دکان رفیقم که گندم فروشی داشت نشسته بودم با حال روزه هنگام اذان یکدانه از گندمهای او را برداشته و با دندان خود دو نیمه کردم، در این موقع بخاطرم آمد که گندم از من نیست آن دانه شکسته را بروی گندمهای او افکندم، خداوند چنان حسابی کرد که از حسنات من به اندازه نقص قیمت گندمیکه شکسته بودم گرفت.

حکایت: غذای شبهناک و اثر آن

فرزند حاج شیخ عباس قمی صاحب مفاتیح الجنان به نقل از پدرشان فرموده بودند: یکسال از قم برای امری به همدان مسافرت نمودم و در آنجا میهمان یکی از معتمدین بودم، شبی صاحب منزل اظهار داشت، امشب در منزل شخصی از آشنایان برای شام مهمان هستم و او از من خواهش کرد که همراه او بروم و چون امتناع نمودم اصرار نمود که امدن شما برای من و آبروی من خوب است و… به هرحال آن شب را من به آن میهمانی رفتم و شام خوردم فردا صبح بر خلاف همیشه که به راحتی برای نماز شب بیدار می شدم موقعی از خواب بیدار شدم که چیزی به طلوع آفتاب نمانده بود، با عجله وضو گرفته و نماز صبح را خواندم و پس از نماز به فکر فرو رفتم که چه شده است که از خلوت و انس سحر محروم شدم، هر چه تأمل کردم علتی جز آن شام شب گذشته چیزی نیافتم. صاحب منزل که آمد پرسیدم کسی که دیشب در منزلش بودیم چه شغلی دارد. گفت او بانک بعدازظهر است. و شروع به توضیح کار آنها که چگونه ربا میدهند و می گیرند کرد (البته این مطلب مربوط به زمان طاغوت است من ناراحت شدم وبا ناراحتی سؤال کردم که چرا مرا به این سفره دعوت کردی. ولی به هر حال گذشته بود نکته قابل توجه آنکه من تا مدت ۴۰ شب هر چه کردم بر نماز شب توفیق نیافتم.

 

 

 

 

 

 

حکایتی: لقمه حرام و استجابت دعا

حکایتی دیگر: لقمه حرام و استجابت دعا

نقل شده است که حضرت موسی  از برای حاجتی بیرون رفته بود، عبورش به شخصی افتاد که دست خود را بلند نموده بدرگاه خداوند گریان و نالان بود. حضرت موسی چون از کار خود مراجعت نمود آن شخص رادید که هنوز بدان حال زاری میکرد حضرت موسی  عرضی کرد خدایا این بنده توست دعا و تضرع بسویت می نماید دعایش رااجابت فرما وحی به موسی رسیداگرهردودست را بلند کند تا که به آسمان رسد و گریه اهل زمین نماید تا که نفسش قطع شود و به اندازه اهل زمین دعا نماید رحم به آن ننمایم و دعایش را به اجابت نرسانم حضرت موسی  در صدد سؤال از خداوند در امده که چه سبب دارد که دعایش مستجاب نشود. پروردگار فرمود: ای موسی این فرد در ظلم متصر و در خانه اش چیز حرام است و شکمش مملو از حرام است.

شعر:

چنگ در گفته یزدان و پیمبرزن و بس        کانچه قرآن و خبر نیست فسانه است و هوس

حکایت: شریک بن عبدالله

حکایت: شریک بن عبدالله

شریلک بن عبدالله مردی عالم و زاهد و فاضلی بود، روزی بر مهدی خلیفه عباسی وارد شد، خلیفه به شریلث پیشنهاد قاضی القضاتی بغداد را کرد. او چون مرد عادل و عالمی بود و دستگاه عباسی را غاصب می دانست نپذیرفت، مهدی گفت: پس باید تربیت فرزندان مرا به عهد بگیری، شریک چون از مصاحبت وهمنشینی ملوک و فرزندان آنان بیزاری می کرد این را هم نپذیرفت.مهدی عباسی گفت: پس حتماً نهار را نزد ما بمان تا ما از نصایح تو بهره مند شویم، از این رواجباراً این پیشنهاد را پذیرفت، هنگام صرف غذا در سر سفره شاهانه از انواع غذاهای لذیذ استفاده کرد. بعد از خوردن غذا آشپز مخصوص سلطنتی رو به مهدی عباسی کرده و گفت: قربان این آقای عالم زاهد و پرهیزکار بعد از این دیگر روی سعادت و خوشبختی و سعادتمندی را نخواهد دید.این بود که تدریجاً غذای حرام در روح شریک اثر بدی گذاشته، پس اندکی به خلیفه پیشنهاد قضاوت و نیز تربیت اولادشی را نموده، مصاحبت و قضاوت هر دو را قبول کرد. تا آنجا پیش رفت که امام صادق  او را نفرین کردهفرمودند: خداوند گوشت بدن او را با شانه های آتشین در قیامت از بدنش جداگرداند.

لطیفه

وقتی حجاج بن یوسف ثققی را سردرد شدیدی عارضی شد طبیبی را حاضر کردند، گفت: طشتی از آب گرم حاضر تا پاهای او را در آن گذرام.خواجه ای که از مردی او را انداخته بودند از باب تمسخر گفت آخر پا چه کار به سردارد، امیر از سر شکایت میکند او پا را در آب می گذارد.طبیب عصبانی شد و گفت اگر پا را با سر مناسبتی نبود پس چرا بیضه تو را کشیدند و دیگر مو از صورت تو بیرون نیامد.

حکایت: عشق میان پیامبروخواهرش شیما

حکایت: عشق میان پیامبروخواهرش شیما

شیما خواهر پیامبر سنش از پیامبر بیشتر بوده، بگونه ای که در زمان شیرخوارگی، حضرت، او را به سرش گرفته و نوازش می کرده و محبت زیادی نسبت به حضرت ابراز می نموده است. این موضوع گذشت و این خواهر و برادر از هم جدا شدند تا پیامبر به مقام رسالت رسیدند، در جنگ حنین بود که عدهای از طایفه هوازن که به جنگ رسول خدا آمده بودند اسیر شدند، در بین زنان شیما هم دیده می شد وقتی سربازان اسلام آنها را دستگیر کردند، شیما به یکی از فرماندهان گفت: من خواهر فرمانده شما محمد هستم، آنها این خبر را به رسول خدا رسانیدند. حضرت دستور داد او را حاضر کردند و از او نشانه خواستند. او نشانه هائی داد که مورد قبول حضرت واقع شد پیامبر عبای خود را پهن کرده وشیما را بر روی ان نشانیدند و این در حالی بود که اشک از چشمان مبارکشان جاری و ولوله این عشق صحنه جنگ را عوض کرده بود، شیما هم از عطر دلربائی پیامبرصلى الله عليه وسلم، اسلام را اختیار کرد. پس از این دیدار حضرت به شیما فرمودند خواهرم خواستی پیش ما بمان، خواستی هم به قبیله خویش بازگرد. شیما عرض کرد می خواهم به قبیله ام بازگردم، حضرت امر فرمودند چند نگهبان برای حفاظت او گمارده شود، زمان حرکت هم پیامبراکرم چندین شتر و گوسفند و غلام و کنیز به خواهرشان هدیه دادند.

حکایت: پوریای ولی

حکایت: پوریای ولی

پوریا مردی درشت اندام و قوی بود که هفت کشور را طی کرد و قهرمانان آنها را زمین زد، آئینه بر زانو بست، بدان  معنا که هماوردی نیست. تا آنکه گذارش به اصفهان رسید و از هیبت او بازوبند وی را همه پهلوانان به مفهوم شکست مهر می کردند همه تن به این کار دادند الا پهلوان دربار که اگر این کار را می کرد به معنی شکست بوده و از دربار رانده می شد. بنابراین وعده گذاشتند که در میدان کهنه اصفهان روز جمعه در حضور سران مملکت کشتی بگیرند و خبر این کشتی در سرتاسر اصفهان پخش شد و همه منتظر لحظه لحظه آن بودند. پوریا در یکی از حجره های همان میدان جای گرفته بود و ایام را تا موعد زورآزمایی طی می کرد. در همان زمان پیره زنی بیوه را میبیند که حلوائی در سینی گذاشته و لرزان لرزان با اشک چشم خیرات می کند. نوبت به پوریا میرسد، پوریا وکنجکاویش باب صحبت را با پیره زن باز می کند، خداحاجت را بدهد. مادر، التماسی دعا. اشک چشم مادر و دل شیر پوریا را چون نور می کند. حلقه اشک بر چشمان پوریا نقشی میبندد و سوز دل پیره زن سلطان زور را به خاک و سجاده میکشاند و برای پیره زن عاجزانه دعا می کند.میگذرد تا بار دیگر در مسجد هنگام نماز صدای آه و ناله پیره زن دل پوریا را به لرزه می آورد، طاقت نمی آورد نزد او می آید و مصرانه سراغ حاجت پیره زن را میگیرد، چیست که این قدر التماسی و الحاح می کنی؟ پیره زن سفره دل باز می کند. و از آمدن پهلوانی در شهر سخن میگوید و زورآزمائی روز موعود. ای جوان! پسرم پهلوان دربار است و از سر خدمت او بیوه زنان و یتیمان زیادی در این شهر شب سرسیر بر زمین می گذارند، اما از جمعه به بعد همگی آنها دیگر گرسنه خواهند بود. چرا مادر؟ گویند آن پهلوان همه را شکست داده و پسرم را شکست خواهد داد و بواسطه شکست، او را از دربار بیرون می کنند حلقه اشک چشمان پوریا را گرفت و تمام صورتش به آب چشمش خیس شد. پیرزن را دلداری داد و از او جدا شد و سر به سجده آورد خود را سرزنش کرد که ای خاک بر سر تو که زور و قدرت تو شکمهائی را گرسنه و یتیمان بی نوائی را سرگردان و اشکهائی را جاری میکند. خدایا از تو کمک می خواهم تا در این مبارزه نفسانی بر هوای نفسم پیروز شوم.روز موعود فرا می رسد، میدان مملو از جمعیت انتظار مقابله دو شیر قدرت را می کشند و مبارزه سر میگیرد اندکی از فنون و دفع فنون استفاده و زمان را طی می کنند و در فرصتی که عموم مردم متوجه نشوند با یک قدرت پهلوان دربار، پوریا خود را به زمین میزند.صدای ولوله کودکان، زنان و مردان و شادی آنها نه تنها میدان را میگیرد بلکه قلب پوریا را پر میکند. حلقه اشک شادی پوریا از اینکه در این مبارزه، نفس خود را به زمین زد از گوشه چشمان هویدا می شود. با گوشه چشم دل میبیند که یتیمان شادی می کنند بیوه زنان خوشحالی می کنند، سر بزیر انداخته از میدان خارج می شود.مردم پهلوان دربار را بر دوش گرفته شادی میکنند اما خود او میداند که پوریا خود را زمین زد و حقیقت را مطلبی دیگر میداند. پهلوان را به خانه می آورند و همه برای عرض تبریک می آیند و پیشتر از همه مادر پهلوان خوشحال نزد پسر میآید و عرضی تبریک می کند و همه اینها را از ثمره دعای خویشی و التماسی دعائی که به جوانمردی کرده بود می شمارد. پهلوان حساسی می شود که این جوان دعا کننده کیست؟ تا بالاخره با کنجکاوی قصه را می یابد. میفهمد که آن جوان همان پهلوان نامی بوده که تقاضای مادر را بر تقاضای نفسشی مقدم داشته است. آری پوریا شب هنگام از اصفهان قهرمانانه خارج می شود، ولی دیگر پوریای نفسی نیست بلکه پوریای ولی شده است، الحال قبرش در تاجیکستان زیارتگاه اهل دل ومدرسه اهل علم است، رحمت خدا بر او باد.

حکایت:تارزدن تاردل زدن

حکایت:تارزدن تاردل زدن

جهانگیرخان قشقائی، استاد حضرت آیة ا… العظمی بروجردی و شهید مدرسی و… جوانی بود شاهنامه خوان که تار هم می زد.در یکی از تابستانها که ایل قشقائی به سمیرم کوچ کرده بودند. تار جهانگیرخان خراب میشود و به اصفهان میرود تا تارش را تعمیر کند. از شخصی سراغ تارساز را گرفته، او در جواب با سکوت خیره کننده ای یحیی ارمنی را در جلفا معرفی میکند. جهانگیر کنجکاو شده و از علت سکوت خیره کننده میپرسد.او در جواب میگوید: تاکی می خواهی تار بزنی؟!اگرمردی ابرو تار دلت را درست کن این کلام سلامت دل و پاکی نفسی شده به سفارشی او درب مدرسه علمیه ای ایستاده و ورود و خروج طلاب را ملاحظه میکند و فرق تار دست وتار دل را مییابد. و آن شد که تار و تار زنی را رها کرد و راه علم و دانش و معرفت را پیش گرفته و استاد فنون عالیه معرفت میگردد.در نهایت کارش بجائی رسید که آخوند ملا محمد کاشی عارف معروف امور کفن ودفنش را به عهده گرفت و آرامگاهش مضجع انوار قدسی گردید و محل دلدادگان راه.

نام نیکو گر بماند زآدمی          به کز او ماند سرای زرنگار