حکایتی: لقمه حرام و استجابت دعا

حکایتی دیگر: لقمه حرام و استجابت دعا

نقل شده است که حضرت موسی  از برای حاجتی بیرون رفته بود، عبورش به شخصی افتاد که دست خود را بلند نموده بدرگاه خداوند گریان و نالان بود. حضرت موسی چون از کار خود مراجعت نمود آن شخص رادید که هنوز بدان حال زاری میکرد حضرت موسی  عرضی کرد خدایا این بنده توست دعا و تضرع بسویت می نماید دعایش رااجابت فرما وحی به موسی رسیداگرهردودست را بلند کند تا که به آسمان رسد و گریه اهل زمین نماید تا که نفسش قطع شود و به اندازه اهل زمین دعا نماید رحم به آن ننمایم و دعایش را به اجابت نرسانم حضرت موسی  در صدد سؤال از خداوند در امده که چه سبب دارد که دعایش مستجاب نشود. پروردگار فرمود: ای موسی این فرد در ظلم متصر و در خانه اش چیز حرام است و شکمش مملو از حرام است.

شعر:

چنگ در گفته یزدان و پیمبرزن و بس        کانچه قرآن و خبر نیست فسانه است و هوس

فائدہ: جھت بازآمدن گریخت

فائدہ: جھت بازآمدن گریخت

مربعی سه در سه به اضلاع مساوی و منظم به نیت گریخته کشیده و خانهها را به نظم طبیعی پر کرده، به شکلی زیر که در گوشه ها رقم حروف (بدوح) باشد.(عددی که بیرون است را هنگام پر کردن داخل جایخالی بگذارد)

2

پس نام گریخته را بالای مربع نوشته و آنرا بر زیر سنگی سنگین در جایگاه گریخته قرار دهند. البته باز آید. یا آنکه میخی بر خانه وسطی در دل پنج فرو برند بطریقی که بر رقم ۵ نرسد و آسیبی نبیند و در خوابگاه گریخته بر زمین کوبند (زیر بالین وی خصوصاً بهتراست.

حکایت: شریک بن عبدالله

حکایت: شریک بن عبدالله

شریلک بن عبدالله مردی عالم و زاهد و فاضلی بود، روزی بر مهدی خلیفه عباسی وارد شد، خلیفه به شریلث پیشنهاد قاضی القضاتی بغداد را کرد. او چون مرد عادل و عالمی بود و دستگاه عباسی را غاصب می دانست نپذیرفت، مهدی گفت: پس باید تربیت فرزندان مرا به عهد بگیری، شریک چون از مصاحبت وهمنشینی ملوک و فرزندان آنان بیزاری می کرد این را هم نپذیرفت.مهدی عباسی گفت: پس حتماً نهار را نزد ما بمان تا ما از نصایح تو بهره مند شویم، از این رواجباراً این پیشنهاد را پذیرفت، هنگام صرف غذا در سر سفره شاهانه از انواع غذاهای لذیذ استفاده کرد. بعد از خوردن غذا آشپز مخصوص سلطنتی رو به مهدی عباسی کرده و گفت: قربان این آقای عالم زاهد و پرهیزکار بعد از این دیگر روی سعادت و خوشبختی و سعادتمندی را نخواهد دید.این بود که تدریجاً غذای حرام در روح شریک اثر بدی گذاشته، پس اندکی به خلیفه پیشنهاد قضاوت و نیز تربیت اولادشی را نموده، مصاحبت و قضاوت هر دو را قبول کرد. تا آنجا پیش رفت که امام صادق  او را نفرین کردهفرمودند: خداوند گوشت بدن او را با شانه های آتشین در قیامت از بدنش جداگرداند.

لطیفه

وقتی حجاج بن یوسف ثققی را سردرد شدیدی عارضی شد طبیبی را حاضر کردند، گفت: طشتی از آب گرم حاضر تا پاهای او را در آن گذرام.خواجه ای که از مردی او را انداخته بودند از باب تمسخر گفت آخر پا چه کار به سردارد، امیر از سر شکایت میکند او پا را در آب می گذارد.طبیب عصبانی شد و گفت اگر پا را با سر مناسبتی نبود پس چرا بیضه تو را کشیدند و دیگر مو از صورت تو بیرون نیامد.

حکایت: عشق میان پیامبروخواهرش شیما

حکایت: عشق میان پیامبروخواهرش شیما

شیما خواهر پیامبر سنش از پیامبر بیشتر بوده، بگونه ای که در زمان شیرخوارگی، حضرت، او را به سرش گرفته و نوازش می کرده و محبت زیادی نسبت به حضرت ابراز می نموده است. این موضوع گذشت و این خواهر و برادر از هم جدا شدند تا پیامبر به مقام رسالت رسیدند، در جنگ حنین بود که عدهای از طایفه هوازن که به جنگ رسول خدا آمده بودند اسیر شدند، در بین زنان شیما هم دیده می شد وقتی سربازان اسلام آنها را دستگیر کردند، شیما به یکی از فرماندهان گفت: من خواهر فرمانده شما محمد هستم، آنها این خبر را به رسول خدا رسانیدند. حضرت دستور داد او را حاضر کردند و از او نشانه خواستند. او نشانه هائی داد که مورد قبول حضرت واقع شد پیامبر عبای خود را پهن کرده وشیما را بر روی ان نشانیدند و این در حالی بود که اشک از چشمان مبارکشان جاری و ولوله این عشق صحنه جنگ را عوض کرده بود، شیما هم از عطر دلربائی پیامبرصلى الله عليه وسلم، اسلام را اختیار کرد. پس از این دیدار حضرت به شیما فرمودند خواهرم خواستی پیش ما بمان، خواستی هم به قبیله خویش بازگرد. شیما عرض کرد می خواهم به قبیله ام بازگردم، حضرت امر فرمودند چند نگهبان برای حفاظت او گمارده شود، زمان حرکت هم پیامبراکرم چندین شتر و گوسفند و غلام و کنیز به خواهرشان هدیه دادند.

حکایت: پوریای ولی

حکایت: پوریای ولی

پوریا مردی درشت اندام و قوی بود که هفت کشور را طی کرد و قهرمانان آنها را زمین زد، آئینه بر زانو بست، بدان  معنا که هماوردی نیست. تا آنکه گذارش به اصفهان رسید و از هیبت او بازوبند وی را همه پهلوانان به مفهوم شکست مهر می کردند همه تن به این کار دادند الا پهلوان دربار که اگر این کار را می کرد به معنی شکست بوده و از دربار رانده می شد. بنابراین وعده گذاشتند که در میدان کهنه اصفهان روز جمعه در حضور سران مملکت کشتی بگیرند و خبر این کشتی در سرتاسر اصفهان پخش شد و همه منتظر لحظه لحظه آن بودند. پوریا در یکی از حجره های همان میدان جای گرفته بود و ایام را تا موعد زورآزمایی طی می کرد. در همان زمان پیره زنی بیوه را میبیند که حلوائی در سینی گذاشته و لرزان لرزان با اشک چشم خیرات می کند. نوبت به پوریا میرسد، پوریا وکنجکاویش باب صحبت را با پیره زن باز می کند، خداحاجت را بدهد. مادر، التماسی دعا. اشک چشم مادر و دل شیر پوریا را چون نور می کند. حلقه اشک بر چشمان پوریا نقشی میبندد و سوز دل پیره زن سلطان زور را به خاک و سجاده میکشاند و برای پیره زن عاجزانه دعا می کند.میگذرد تا بار دیگر در مسجد هنگام نماز صدای آه و ناله پیره زن دل پوریا را به لرزه می آورد، طاقت نمی آورد نزد او می آید و مصرانه سراغ حاجت پیره زن را میگیرد، چیست که این قدر التماسی و الحاح می کنی؟ پیره زن سفره دل باز می کند. و از آمدن پهلوانی در شهر سخن میگوید و زورآزمائی روز موعود. ای جوان! پسرم پهلوان دربار است و از سر خدمت او بیوه زنان و یتیمان زیادی در این شهر شب سرسیر بر زمین می گذارند، اما از جمعه به بعد همگی آنها دیگر گرسنه خواهند بود. چرا مادر؟ گویند آن پهلوان همه را شکست داده و پسرم را شکست خواهد داد و بواسطه شکست، او را از دربار بیرون می کنند حلقه اشک چشمان پوریا را گرفت و تمام صورتش به آب چشمش خیس شد. پیرزن را دلداری داد و از او جدا شد و سر به سجده آورد خود را سرزنش کرد که ای خاک بر سر تو که زور و قدرت تو شکمهائی را گرسنه و یتیمان بی نوائی را سرگردان و اشکهائی را جاری میکند. خدایا از تو کمک می خواهم تا در این مبارزه نفسانی بر هوای نفسم پیروز شوم.روز موعود فرا می رسد، میدان مملو از جمعیت انتظار مقابله دو شیر قدرت را می کشند و مبارزه سر میگیرد اندکی از فنون و دفع فنون استفاده و زمان را طی می کنند و در فرصتی که عموم مردم متوجه نشوند با یک قدرت پهلوان دربار، پوریا خود را به زمین میزند.صدای ولوله کودکان، زنان و مردان و شادی آنها نه تنها میدان را میگیرد بلکه قلب پوریا را پر میکند. حلقه اشک شادی پوریا از اینکه در این مبارزه، نفس خود را به زمین زد از گوشه چشمان هویدا می شود. با گوشه چشم دل میبیند که یتیمان شادی می کنند بیوه زنان خوشحالی می کنند، سر بزیر انداخته از میدان خارج می شود.مردم پهلوان دربار را بر دوش گرفته شادی میکنند اما خود او میداند که پوریا خود را زمین زد و حقیقت را مطلبی دیگر میداند. پهلوان را به خانه می آورند و همه برای عرض تبریک می آیند و پیشتر از همه مادر پهلوان خوشحال نزد پسر میآید و عرضی تبریک می کند و همه اینها را از ثمره دعای خویشی و التماسی دعائی که به جوانمردی کرده بود می شمارد. پهلوان حساسی می شود که این جوان دعا کننده کیست؟ تا بالاخره با کنجکاوی قصه را می یابد. میفهمد که آن جوان همان پهلوان نامی بوده که تقاضای مادر را بر تقاضای نفسشی مقدم داشته است. آری پوریا شب هنگام از اصفهان قهرمانانه خارج می شود، ولی دیگر پوریای نفسی نیست بلکه پوریای ولی شده است، الحال قبرش در تاجیکستان زیارتگاه اهل دل ومدرسه اهل علم است، رحمت خدا بر او باد.

حکایت:تارزدن تاردل زدن

حکایت:تارزدن تاردل زدن

جهانگیرخان قشقائی، استاد حضرت آیة ا… العظمی بروجردی و شهید مدرسی و… جوانی بود شاهنامه خوان که تار هم می زد.در یکی از تابستانها که ایل قشقائی به سمیرم کوچ کرده بودند. تار جهانگیرخان خراب میشود و به اصفهان میرود تا تارش را تعمیر کند. از شخصی سراغ تارساز را گرفته، او در جواب با سکوت خیره کننده ای یحیی ارمنی را در جلفا معرفی میکند. جهانگیر کنجکاو شده و از علت سکوت خیره کننده میپرسد.او در جواب میگوید: تاکی می خواهی تار بزنی؟!اگرمردی ابرو تار دلت را درست کن این کلام سلامت دل و پاکی نفسی شده به سفارشی او درب مدرسه علمیه ای ایستاده و ورود و خروج طلاب را ملاحظه میکند و فرق تار دست وتار دل را مییابد. و آن شد که تار و تار زنی را رها کرد و راه علم و دانش و معرفت را پیش گرفته و استاد فنون عالیه معرفت میگردد.در نهایت کارش بجائی رسید که آخوند ملا محمد کاشی عارف معروف امور کفن ودفنش را به عهده گرفت و آرامگاهش مضجع انوار قدسی گردید و محل دلدادگان راه.

نام نیکو گر بماند زآدمی          به کز او ماند سرای زرنگار

فائده: برای سلامتی سفر

فائده: برای سلامتی سفر

سوره مبارکه توحید را به این طریق بنویسند نیمی را در خانه و نیمی را نزد مسافر بگذارند. انشاءالله سالم مراجعت مینماید

.3

لطیفه

لطیفه

در کاشان شخصی تازه دیوانه شده بود، روزی سوار بر شتری شده و فریاد می کرد که: ما می رویم مکه هر کسی دیوانه کهنه قدیمی به او رسید در حالیکه چماقی در دست داشت، نخست چند چماقی بر بدن دیوانه نواخت و گفت ای احمق من پنجاه سال است دیوانه شده ام و هنوز یک هلال علی که بک فرسنگی شهرست نرفته ام تو امروز روز دوم است که دیوانه شده ای به مکه می روی ؟

حکایت: خواجه عبداله انصاری و بهلول

حکایت: خواجه عبداله انصاری و بهلول

در جامع التمثیل آمده است؛ روزی عبداله مبارک (خواجه عبداله انصاری) به دیدن بهلول در صحرا رفت، بهلول را سر و پا برهنه، الله گویان دید، پیش آمد و سلام کرد و گفت: استدعا دارم که مرا پندی دهی که در دنیا چون باید زیست کرد که از معصیت دور با شم؟ بهلول خاموش شد، عبداله گفت: که چرا خاموش شدی و چرا مرا نامید کردی؟ بهلول گفت: اگر با من چهار شرط کنی من تو را پند دهم. گفت: آن چهار شرط کدام است؟ گفت: اول آنکه اگر گناه کنی دیگر روزی او را نخوری ؛ گفت: پس رزق چه کسی را بخورم؟ گفت: پس چگونه رزق خدا بخوری و نافرمانیش کنی. دوم: آنکه چون بخواهی، معصیت کنی از ملک او بیرون روی، گفت: که همه جا ملک خداست پس به کجا روم؟گفت: این قبیح باشد که رزق او بخوری و در مللث او باشی و نافرمانی او کنی.سوم: انکه چون خواهی معصیت کنی به جائی پنهان شویی که تو را نبیند پس هر چه خواهی بکن، عبداله گفت که: خدا به همه چیزها و پنهانها واقف است، بهلول گفت که این شنیع است که روزی او خوری و در مللف و حضور او باشی و نافرمانی او کنی.چهارم: آنکه چون ملک الموت آید که قبض روح تونماید از وی ساعتی مهلت طلبی تا توشه آخرت برداری، گفت: او هرگز مهلت نمیدهد، گفت: پس اگر در عین معصیت کردن، او تو را قبض روح نماید پس چگونه است که معصیت می نمائی۔ای عبداله سخن راست از دیوانه بشنو واز خواب غفلتبیدار شو.