حکايت حب على شيرين تر از عسل

حکايت: حب على شيرين تر از عسل

معاویه در زمان حکومت خود سعی وافری بر ربودن دوستان امیرالمؤمنین علی داشت لذا آنها را با زر و سکه خریداری کرده و از اطراف علی دور می کرد ولیکن از میان آنها افرادی که محبت واقعی علی  را به دل داشتند همچنان استقامت میکردند. از آن میان یکی ابوالاسود دئلی است.روزی در مسجد نشسته بود که مرد ناشناسی آمده او را صدا زد و نامه ای را به او داد. نامه را گشود و یافت که نامه از نزد معاویه آمده است و همراه آن چند ظرف عسل هم به منزل فرستاده است. نامه را در هم پیچید دوان دوان سوی خانه رفت، دید دخترش یک انگشت از آن عسل در دهن گذارده است. ناگهان فریاد زد: ای دختر من؛ این عسل را نخور زیرا که آن زهر کشنده است معاویه آنرا فرستاد که از راه شیرینی عسل، شیرینی محبت و ولای علی  را از کام ما بگیرد!! دختر همین که این مطلب را دانست انگشت خود را بر زمین مالید و به گلوی خود کرده و عسل را برگرداند و فوری این اشعار را گفت:

Untitled-3333333

ابوالاسود با یکدست دختر و با دست دیگر نامه را برگرفت و به خدمت مولای متقیان علی  آمد و اشعار دختر خود را بیان کرد، حضرت دربارهٔ ایشان دعا کرد و خندید و عسل را به ایشان بخشید.

این حکایت زیبا از سایت علوم غریبه منتشر شده است

برا ی تشرف به حج

برا ی تشرف به حج

برای تشرف و توفیق به حج قرائت سوره مبارکه عم بعد از زوال و یا سوره مبارکه حج بسیار مجرب است.

هشدار: هُوَ مَعَكُمْ أينما كُنتُم پروردگار شما با شماست هر جا که باشید. پس مواظب باشید!!

 دعا برای رفتن به حج
 برا ی تشرف به حج

حکایت پرهیز در اول کار، نتیجه آخر کار

حکایت: پرهیز در اول کار، نتیجه آخر کار

حکایت از شیخ انصاری تالش. در دوران تحصیلی در نجف اشرف با طلبه ای هم حجره بود. روزی هنگام ظهر پس از نماز خواستند غذا بخورند چیزی جزنان خشک در حجره نبود. رفیق هم اطاقی شیخ از بقال کمی حلوا به نسیه خریداری کرد و سر سفره نهاد. شیخ پرسید؟ این حلوا را از کجا تهیه کردی؟ گفت: نسیه کردم تا بعداً پولش را پرداخت کنم، شیخ فرمود آیا یقین داری که ما اینقدر زنده میمانیم تا پول صاحب حلوا را بدهیم؟ و آنگاه شیخ نان خالی را بدون حلوا میل کرد و آن شخصی حلوا را بانان خورد. شیخ به مقام ریاست و مرجعیت علمی و فقهی جهان تشیع رسید. آن طلبه هم عالم محلی شد. روزی آن طلبه بدیدن شیخ آمد و گفت: شما چه کردید که به این مقام علمی رسیدید؟. فرمود از آنجائیکه من نان خالی خوردم و قناعت کرده دست به حلوانزدم و توانان و حلوا را خوردی وبگفته من اعتنا نکردی!!

این جکایت از سایت علوم غریبه منتشر شده است

حکایت هیچ کس نا امید از درگاه خدا بر نمیگردد.

حکایت : هیچ کس ناامید از درگاه خدا بر نمیگردد.

نقل می کنند وقتی نمرود در مقابل خدای ابراهیم، خود را شکست خورده دید ادعای مبارزه با او را نموده و دستور داد صندوقی ساخته و کرکسهائی را به آن متصل و خود در آن صندوقچه نشست و به سوی آسمان پرواز کرد آنقدر که زمین در مقابل چشمانش نقطه ای بیش نبود. در آنحال تیری از کمان به سمت آسمان رها کرد به این امید که خدای ابراهیم را بکشد. از قضا در مسیر این تیر بر کبوتری اصابت کرد وان تیر به قدرت خدا خونین شد. شاعر لطیفه گوی این قصه را با این اشارت به شعر درآورد که: ناوک نمرود را یزدان به خون آغشته کرد تا که گوید هیچ کس ناامید از این درگاه نیست « یعنی حتی اگر نمرود هم به درب خانه من بیاید ولو برای کشتن من، نا امید بر نخواهد گشت.

این حکایت زیبا در سایت علوم غریبه منتشر شده است

دعا جهت وسعت رزق زیاد

دعا پولدار شدن منتشر شده در سایت علوم غریبه

وسعت رزق

حضرت نبی اکرم  فرمودند هر که این دعا را نوشته و همراه خود کند یا در منزل خود قرار دهد و روزی سه مرتبه آنرا بخواند رزق او وسعت می یابد.

Untitled-2222222222

سپس فرمودند: به آن خدائیکه مرا به راستی مبعوث فرمود هر که اینچنین کند فقر او به وسعت مبدل میشود.

دوستانی که از این دعای نورانی نتیجه گرفتند لطفا در نظرات بیان کنند . مرجع سایت علوم غریبه

حکایت عارف و شیطان

حکایت عارف و شیطان

عارفی شیطان را ملاقات کرد، از وی پرسید که چرا بر آدم سجده نکردی؟ گفت: برای آنکه من از آتش نورانی بودم و او از خاک ظلمانی، عارم آمد که سجده کنم. عارف گفت: ای ملعون تو زن فاحشه را با مرد فاسقی جمع میکنی و قرمساقی را بر خود می پسندی، عارت نمی آید اما اگر بخاطر آدم صفی سجده کنی عارت می آید، شیطان از این سخن خجل شد و پنهان گشت.

این حکایت در سایت علوم غریبه منتشر شده است

حکایت مدح دزدان و صله

حکایت : مدح دزدان و صله

شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی در گلستان مینویسد؛ یکی از شعرا نزد امیر دزدان رفت و قصیدهای در ثنای او خواند، امیر دزدان فرمود تا جامهٔ او را بکنند و او را زده و رها نمایند، مسکین در هوای سردهمی رفت و سگان قریه به قفایش افتادند، خواست تا سنگی بردارد زمین یخ بسته بود عاجز بماند و گفت: این چه حرامزاده مردمانند سنگ را بسته و سگ را گشاده اند.امیر دزدان از غرفه بشنید و خندید و وی را نزد خود طلبید و گفت: ای حکیم از من چیزی بخواه، گفت: جامه خود را می خواهم اگر انعام کنی.سالار دزدان بر او رحمت آورد و جامه اش باز داد وقبای پوستین بران افزود و دو درهمی چند به وی بخشید!!!

امیدوارم از این حکایت که در سایت علوم غریبه قرار گرفته خوشتون بیاد

حکایت احترام سادات

حکایت: احترام سادات

درگذشته ای نزدیک، در کاشان مردی بود بنام محمد علی نام که رئیس صنفی عطاران بود و امور اداری آنها را پیگیری و ملاحظه میکرد، مدتی خرید و فروش اجناسی عطاری را قدغن کرده بود، شخصی سید فقیری بقدر یک من سریشم بدست آورده بود و آنرا به شخصی فروخت، بسیار به او داده و چند سیلی محکم به او زد. آن بیچاره روانه شد و گفت جدم سزایی بر با بدهد. از این کلام، ان ظالم عصبانی شد و دستور داد آن سید را آوردند و چند پشت گردنی به او زدند و گفت حال برو به جدت بگو کتف مرا بیرون آورد. روز دیگر آن ظالم تب کرد و در شب کتفهای او درد آمد و روز دوم ورم شدید، تاول به کتفهای او ریخت و روزچهارم جراحان گوشتهای آنرا تراشیدند بنحویکه سرهای کتف او بیرون آمد، و بالاخره در روز هفتم مرد. «با آل علی هر که در افتاد بر افتاد»

دو خصلت پسندیده اهل دل

روز بهان:

دو خصلت پسندیده اهل دل است:سخن دلپذیر و دل سخن پذیر و عیب مردم را نمودن عیب خود را به مردم نمودن است.

حکایت:عهد دو عالم و عالم برزخ

حکایت:عهددوعالم و عالم برزخ

ملا محمد باقر مجلسی پدر علامه مجلسی با ملا محمد صالح مازندرانی معاهده کردند که هر کدام زودتر مردند در عالم رؤ یا دیگری را از آنچه بر او گذشته با خبر کند.

ملا محمد باقر زودتر فوت کرد و بعد از یکسال شبی او را در عالم رؤ یا ملاحظه کرد، اول سؤال کرد چرا با وجود معاهده اینقدر دیر به عهد خود وفا کردی؟ در جواب گفت آنقدر وحشت و گرفتاری داشتم که مقدور نبود و حال فی الجمله انس و فراغتی یافتم. سپس ملا محمد صالح از آنچه بر او گذشته بود سؤال کرد.در جواب گفت: مرا در مقام خطاب الهی باز داشتند، خطاب رسید چه آورده ای؟ عرضی کردم الهی تو داناتری، پس باز از مقدار حسنات خواستند، عرضی کردم عمر خود را در تألیف و تصنیف کتاب احادیث و اخبار صرف کردم و در جمع احادیث و تفاسیرانها کتاب ها نوشتم، خطاب رسید درست است ولیکن آنها را با اسماء سلاطین شروع کرده و از توصیف آنها و مردم مبتهاج میشدی و از مذمت آنها دلگیر، همان توصیف و تعریف سلاطین اجر تو از آن اعمال است.عرضی کردم؛ اوقات پنج گانه را به امامت جماعت صرف کردم، خطاب رسید، بلی از کثرت و اجتماع مأمومین مسرور می شدی و از قلت آنها دلگیر و چنین عملی را ما نمی پسندیم،هرآنچه از حسنات گفتم بنحوی در آن نقص وارد شده و مردود گشت، از خود مأیوس شدم، خطاب آمد یک عمل مقبول نزد ما داری.روزی تنها در یکی از کوچه های اصفهان می گذشتی و اول فصلی میوه «به» بود و یک دانهای «به» در دست داشتی، زنی با بچه کوچکشی از آنجا رد میشد کودک «به» را در دست تو دید و گفت ای مادر من «به» میخواهم تو به جهت رضایی ما «به» را به آن طفل دادی و آنرا خوشنود کردی، ما تو را به همان عمل بخشیدیم و آمرزیدیم.