لطیفه

لطیفه

در کاشان شخصی تازه دیوانه شده بود، روزی سوار بر شتری شده و فریاد می کرد که: ما می رویم مکه هر کسی دیوانه کهنه قدیمی به او رسید در حالیکه چماقی در دست داشت، نخست چند چماقی بر بدن دیوانه نواخت و گفت ای احمق من پنجاه سال است دیوانه شده ام و هنوز یک هلال علی که بک فرسنگی شهرست نرفته ام تو امروز روز دوم است که دیوانه شده ای به مکه می روی ؟

حکایت: خواجه عبداله انصاری و بهلول

حکایت: خواجه عبداله انصاری و بهلول

در جامع التمثیل آمده است؛ روزی عبداله مبارک (خواجه عبداله انصاری) به دیدن بهلول در صحرا رفت، بهلول را سر و پا برهنه، الله گویان دید، پیش آمد و سلام کرد و گفت: استدعا دارم که مرا پندی دهی که در دنیا چون باید زیست کرد که از معصیت دور با شم؟ بهلول خاموش شد، عبداله گفت: که چرا خاموش شدی و چرا مرا نامید کردی؟ بهلول گفت: اگر با من چهار شرط کنی من تو را پند دهم. گفت: آن چهار شرط کدام است؟ گفت: اول آنکه اگر گناه کنی دیگر روزی او را نخوری ؛ گفت: پس رزق چه کسی را بخورم؟ گفت: پس چگونه رزق خدا بخوری و نافرمانیش کنی. دوم: آنکه چون بخواهی، معصیت کنی از ملک او بیرون روی، گفت: که همه جا ملک خداست پس به کجا روم؟گفت: این قبیح باشد که رزق او بخوری و در مللث او باشی و نافرمانی او کنی.سوم: انکه چون خواهی معصیت کنی به جائی پنهان شویی که تو را نبیند پس هر چه خواهی بکن، عبداله گفت که: خدا به همه چیزها و پنهانها واقف است، بهلول گفت که این شنیع است که روزی او خوری و در مللف و حضور او باشی و نافرمانی او کنی.چهارم: آنکه چون ملک الموت آید که قبض روح تونماید از وی ساعتی مهلت طلبی تا توشه آخرت برداری، گفت: او هرگز مهلت نمیدهد، گفت: پس اگر در عین معصیت کردن، او تو را قبض روح نماید پس چگونه است که معصیت می نمائی۔ای عبداله سخن راست از دیوانه بشنو واز خواب غفلتبیدار شو.

حکایت : بر صیصای عابد

حکایت : بر صیصای عابد

طبرسی در مجمع البیان مینویسد، زاهدی در بنی اسرائیل به نام بر صیصا بود، مدت زیادی از عمر خود را به عبادت گذرانید تا به حدی که مستجاب الدعوه شد.بیماران و حتی دیوانگان به دعایش به بهبودی می رسیدند. دختری از اشراف دیوانه شد اطباء عاجز ماندند، برادرانش تصمیم گرفتند او را نزد زاهد ببرند، زن را نزد او بردند و خود برگشتند. شیطان فرصتی یافت تا زاهد را تحریک کند، به افکار زاهد نفوذ کرد، زاهد با خود اندیشید که این دختر دیوانه است و راز را فاش نمی تواند بکند، از این قصه گذشت تا آنکه زن حامله شد. همین که حامله شد شیطان دیگر بار به ذهن او خطور کرد که مبادا آبرویت را ببرد، او را بکشی. از آنطرف شیطان به ذهن یکی از برادران وارد شد که زاهد خواهر شما را کشته است. آنها وسوسه شدند و به محل زاهد آمدند و خواهر را نیافتند، زاهد گفت نمی دانم کجا رفته است، دیوانه بوده و از محلی عبادت من خارج شده است هنگامی که برادران نا امید شدند شیطان به صورت شخصی بر آنها ظاهر شد و آنها را وسوسه کرد تا طبقه زیرین عبادتگاه را جستجو کنند. اینکار را کردند زمین بکر نبود و شک آنها بیشتر شد. زمین را کندند و جنازه را بیرون آوردند. این خبر همه جا منتشر شد، پادشاه نیز از این قضیه مطلع شدو دستور اعدام او را صادر کرد.وقتی پای چوبه دار طناب برگردنش بود شیطان برایش مجسم شد و گفت: مرا می شناسی؟ گفت نه: گفت من همان کسی هستم که برای تو این دسیسه ها را چیده ام، قدرت مرا دیدی؟ گفت: آری؛ شیطان گفت: یک عمر برای خدا سجده کردی، چه سود؟ الآن برای من سجده کن تا تو را نجات دهم. زاهد گفت: طناب بر گردنم است چگونه می توانم؟ گفت: با چشم هم اشاره به سجده کنی قبول می کنم. او چشم و سر را به علامت سجده تکان داد. او را بالا کشیدند و به دار آویختند. و اینگونه بود که در لحظه آخر بر پروردگار جهانیان کافر شد.

درمان کودکی که در خواب بولی میکند

درمان کودکی که در خوانی بولی میکند:

۱٫شیردان خرگوش راخشک سائیده وکمی به طفل بدهند درخواب بول نمیکند.

۲- گشنیز خشک را با شکر سفید مخلوط، کوبیده،روزی پنج گرم به کودک بدهنددرخواب بول نخواهدکرد.

لطیفه

مرد بخیلی به رفیقش گفت: انگشتر خود را به من ده کههر وقت آنرا ببینم به یاد تو بیفتم. رفیقش گفت: هر وقت خواستی مرا یاد کنی و به خاطر بیاوری، به خاطر بیاور که وقتی انگشتر از او خواستم به من نداد.

حکایت: عدالت علی

حکایت: عدالت علی

روزی حضرت علی گردن بندی در گردن دخترشان زینب مشاهده کردند، فهمیدند که گردنبند متعلق به دخترشان نیست، حضرت از دخترشان سؤال کردند: این گردنبند را از کجا آوردهای؟ حضرت زینب عرض کردند : از بیت المال باضمانت امانت گرفته ام.حضرت امیر فوراً مسئول بیت المال را حاضر کردند و فرمودند: به چه دلیل این گردنبند را به زینب دادی؟ مسول بیت المال عرض کرد:به عنوان عاریه وامانت  مضمونه گرفته که در وقت معین برگرداند. حضرت فرمودند: به خدا قسم اگر غیر از این بود دست دخترم را قطع میکردم.

برای کثرت مشتری

برای کثرت مشتری:

سوره مبارکه شعراء را نوشته در محلی کسب نصب نمایند، خداوند مشتریهای زیادی برای او خواهد فرستاد.

لطیفه

دو طریقه آسان برای فکر نکردن وجود دارد، یکی در همه امور شک کردن و دیگر همه چیز را باور کردن.

حکایت : دعا و سلطنت

حکایت : دعا و سلطنت

کریم خان زند حکایت میکند در زمان نادر از لشکریان او بودم، به ما رسیدگی نمی شد، فقر مرا مجبور کرد که یک زین زرین را از زینسازی بدزدم، بی خبر از اینکه این زین متعلق به یکی از امر است که جهت تعمیر به زین ساز داده ہورد، روز بعد فهمیدم که زین ساز به زندان افتاده و می خواهند او را به دار کشند. از شنیدن این موضوع ناراحت شدم و زین را برده بر سر جای اولش نهادم، زن زین ساز زین را یافته و با شادی صورت بر خاک گذاشت و با اشک چشم و سوز دل فریاد کشید؛ خدایاکسی که این زین را بما رسانید تو به اندازه ای به او بده که صد زین زرکوب به خود ببیند. و من این سلطنت را از دعای آن زن میدانم.

حکایت: سلطان و بیداری

حکایت: سلطان و بیداری

روزی بازرگانی به دربار کریم خان زند آمد و فریاد کرد که ای خان سفرتجارت داشتم دزدان در بیابان اموالم را ربودند وبردند خان گفت:چرا خوابیدی تااموالت راببرند؟تاجرگفت:پنداشتم که خان بیداراست خوابیدم اگرمیدانستم شما خوابیده ای هرگزخوابم نمیبرد.خان ازاین سخن ماثرشدفورا دستورداد اموالش رایافته و به او بازگردانند.