برای بیدار شدن در هر ساعت شب

برای بیدار شدن در هر ساعت شب:

پس ازخواب این آیه رابخوان:

4

حکایت : سخاوتمندتر از حاتم

حکایت : سخاوتمندتر از حاتم

حاتم را گفتند آیا از خود سخاوتمندتر هم دیده ای، گفت: آریروزی صد شتر ذبح کردم و تمام قبیله های اطراف را به مهمانی دعوت کردم، در صحرا قدم میزدم؛ پیرمردی را دیدم که با زحمت و رنج فراوان از صحرا خار میکند؛ به او گفتم: ای پیر مگر نشنیده ای که حاتم صد شتر ذبح نموده؟ چرا خود را برای یک لقمه نان به زحمت و چنین رنجی میاندازی ؟پیر گفت: حاتم من عمل من است!!. هر که نان از عملی خویش خورد منت حاتم طائی نبرد.

حکایت: زرنگی بهلول

حکایت: زرنگی بهلول

بهلول در خرابهای زندگی میکرد و مقدار سیصد درهم را در آنجا پنهان کرده بود. کاسب طماعی او را دید و دزدید ولی بهلول دانست که کار کیست. روزی نزد کاسب رفت و گفت: اگر زحمت نباشد یک حساب برای من انجام بده، کاسب پرسید: چه حسابی؟بهلول گفت: هزار درهم درجائی پنهان دارم و هزاردرهم در جائی دیگر و سیصد درهم در جائی و هزار درهم جای دیگر و دویست درهم جای دیگر همه را برایم حساب کن ببینم روی هم چند می شود، چون می خواهم همه را به جائی که سیصد درهم را پنهان کردهام برم که جای مطمئنی است. کاسب با خود حساب کرد که اگر سیصد درهم را برگرداند، بهلول مابقی را هم روی آنها می گذارد و او یک جا انها را برمی دارد. لذا پولها را به جای اول خود برگردانید. بهلول هم که منتظر همین امر بود پولهایش را برداشت و به جای آن مستراح کرد. شخصی طماع پس از چند روزی وقت را غنیمت شمرد و در یک موقع مناسب رفت و با خیال راحت خاکها را کنار زد ناگهان دستش در مدفوع فرو رفت. بهلول که در گوشه ای او را نظاره می کرد، خندید و فریاد زد، حرصی نزن طمع عاقبتش این چنین است.

حکایت: حج چه کسی قبول شده است؟

حکایت: حج چه کسی قبول شده است؟

نقل است که عبدالله مسعود گوید سالی به حج رفتم،روزعرفه با کثرت جمعیتی که از حجاج بود احساسی خواب کردم، گوشهای اختیار کرده خوابیدم، در خواب شنیدم فریادی بلند بود که حج تمام حاجیان قبول نیست مگر حج شیخ موفقی که او هم به حج نیامد و من ثواب حج همه را به او بخشیدم. عبدالله گفت از خواب بیدار شدم بعد از اتمام اعمال حج به زیارت شیخ موفق رفتم چشمم که به او افتاد سلام کرده، گفت: سلام علیک یا عبدالله، پرسیدم اسم مرا از کجا فهمیدی، گفت: چنین بر دلم الهام شد که خداوند فرمود: گفتم: میدانی برای چه اینجا آمده ام. گفت: آری، خدا عمل کم را قبول می کند و جزای بسیار می دهد، گفتم چه کردی که به این مقام رسیدی؟ گفت: مردی کفش دوزم، کفش مردم مستمند را می دوزم و از بعضی پول نمی گیرم درآمد روزانه خود را به سه قسمت می کنم یک سهم برای فقراء، یک سهم برای مخارج ضروری و یک سهم را هم کنار می گذاشتم خدا گرفتم اما زنم حامله بود گفت: امسال نرو و باقی باشی بین حال من چه می شود، ولی من حرف او را نمیپذیرفتم. یک روز بوی کباب از خانه همسایه به مشام زنم رسید.گفت اگریک مقدارازاین کباب برای من بگیری ممنون می شوم من به خانه همسایه رفتم و موقعیت همسرم را گفتم و تقاضای یک مقدار کباب کردم اما او گفت، موفق برو دنبال کارت، چیزی که بر من حلال است بر تو حرام خواهم بود. من مدتی است که نتوانستهام برای زن و بچهام خوراک تهیه کنم، پیامبر اکرم صلى الله عليه وسلم در ناچاری اجازه مقدار سد رمق از گوشت میته را داده اند، من به دنبال تهیه گوشت به فلان خرابه رفتم که الاغی مرده آنجا بود و از رانش مقداری گوشت آوردم حالا آنرا را برای زن و بچه ام کباب کرده ام. من وقتی قصه او را شنیدم سرمایه ای که برای حج پس انداز کرده بودم را در اختیارش گذاشتم او خیلی خوشحال و آنچه تو دیدی بواسطه این کار بود.

فائده: خواص حیوانات

فائده: خواص حیوانات:

اگردندان خر(الاغ) رازیربالین کسی قراردهندخواب  بر او چیره شده و تا آن دندان هست خواهد خوابید.

فائده: توسل و درمان همه دردها

فائده: توسل و درمان همه دردها

توسل به حضرت موسی بن جعفر در دفع جمیع دردها خصوصا درد چشم بسیار مجرب است.

5

حکایت:سیده نفیسه وحاجت روایی

حکایت:سیده نفیسه وحاجت روایی

سیده نفیسه از فرزندان حضرت امام حسن مجتبی بود، زنی پاکدامن و بسیار پارسا و ارجمند. در سال ۲۸۰ ه.ق در ماه رمضان در حال روزه از دنیا رفت، پرستاران اطرافش به او اصرار کردند دهانت خشک است خوب است آب بیاشامی و افطار کنی گفت: عجب!! سی سال است از خدا می خواهم با حال روزه به ملاقات او بروم، حالا که روزه هستم پیشنهاد افطار می کنند، هرگز چنین کاری نمی کنم، سپس شروع کرد به قرائت سوره انعام، همین که به آیه «نهم دارالسلام عنذز بهم» رسید از دنیا رفت.اسحاق فرزند امام صادق شوھر اور بود، اور تصمیم گرفت بدنش را از مصر به مدینه منتقل کند ودر بقیع در کنار اجدادش به خاک بسپارد، اهالی مصر جمع شدند و تقاضا کردند تا از این تصمیم منصرف شود تا از وجود سیده نفیسه در این سرزمین بهره مند گردند و حاضر شدند. در مقابلی این تقاضا پول زیادی به اسحاق بپردازند.اما او راضی نشد تا آنکه در خواب پیامبر اکرم  را ملاقات نمود حضرت به او فرمودند. اسحاق با مردم مصر در مورد انتقال بدن نفیسه مخالفت نکن، خداوند به واسطه او رحمت بر آنها نازل میکند.”شیخ ابوالوهاب شازلی میگوید: در خواب پیامبر اکرم  به من فرمودند، محمد، اگر حاجتی داشتی، برای سیده نفیسه نذری بکنگره چه یک درهم باشد خداوندحاجتت رابر می آورد بزرگان زیادی ادعای تجربه کرده و نقل احوال خود در این رابطه کرده اند.

حکایت: میرفندرسکی و حاضر جوابی

حکایت: میرفندرسکی و حاضر جوابی

میرفندرسکی انسانی متواضع بود که از اشراف و اعیان کناره گیری و بیشتر با عوام مردم معاشرت داشت خبر این اخلاق میر به شاه عباس صفوی رسید لذا روزی به او از باب گله گفت:ای میر شنیده ام برخی علما با اوباش معاشرند و در قهوه خانه ها و در کنار معرکه ها بازی های نامناسب ایشان را تماشا می کنند میرفندرسکی که حریف تر از این حرفها بود در جواب فرمود: قربان، خلاف به عرض رسانیده اند، بنده همیشه در جمع اراذل و اوباش و عوام بوده ام و هستم و لیکن هرگز عالم و حکیمی را آنجا ندیده ام!!

فائده: در دفع و رفع بلا

فائده: در دفع و رفع بلا

اگر بخواهی به تب مبتلا نشوی در هر صبح و شام دعاء حضرت فاطمه ابنیه را بخوان که مشهور به دعای نور است و بسیار مجرب می باشد.6

حکایت: نسبت علوم انبیاء به علم اهل بیت

حکایت: نسبت علوم انبیاء به علم اهل بیت:

ابن جوزی در کتاب خود نقل می کند وقتی به حضرت موسی تورات داده شد، در دل با خود گفت: که دیگرکسی داناتر از من در روی زمین نیست. در خواب دید که خداوند از آسمان آبی فراوان فرستاد که فاصله مشرق و مغرب را فرا گرفته و بر روی زمین روی نیزه برافراشته ای جغدی نشسته و از آن آب فراوان قطرهای به دهان گرفته و آن یک قطره را به دریا میریزد. موسی چون بیدار شد از رؤیت چنین خوابی نگران شد، حضرت جبرئیل آمد و سبب اندوه را پرسید و موسی نقل حال کرد. جبرئیل فرمود:ای موسی خیال میکنی تمام علوم جهان را دارا شده ای و حال انکه علم تو در مقابل بندهای از بندگان خدا به مقدار همان قطره ای که جغد با منقار برداشت و به دریا ریخت میباشد، گفت: آن بنده کیست؟ گفت: حضرت خضر شبیه پسر عامیل از نواده های حضرت ابراهیم خلیلی می باشد. حضرت موسی طالب ملاقات با وی شد و پس از مدتی بارموز واسراری به ملاقات با حضرت خضر صلى الله عليه وسلم موفق شد ولی حضرت موسی پس از ملاقات با خضرو دیدن آن عجائب زیبا و شگفت و عدم تحمل و در نتیجه جدائی در پاسخ به برادرش هارون که سؤال کرد در سفر چه دیدی؟ گفت: در همان موقعی که با خضردر کنار دریا بودیم، ناگهان چشمم به پرنده ای افتاد که از دریا یک قطره آب برداشت و به طرف مشرق انداخت؛ قطره دوم را به طرف مغرب و سوم را به طرف آسمان و چهارم را به طرف زمین و قطره پنجم را به خود دریا انداخت. ما هر دو در کار پرنده مبهوت بودیم تا انکه صیادی امد و از حیرت ما سؤال کرد و گفت: من صیادی هستم و علت این کار را می دانم چگونه شما که پیامبرید نمیدانید؟ گفتیم: ما جز آنچه خدا تعلیممان کند نمیدانیم پس گفت: این پرنده در دریا مسلم نام دارد چون در صدای خود میگوید (مسلم). با پراکنده کردن قطرات خود بر مشرق و مغرب میگوید پس از شما پیامبری مبعوث می شود که مالک مشرق و مغرب میگردد قطره ای که به آسمان انداخت میگوید آن پیامبر به آسمان صعود خواهد کرد (معراج) و به آن قطره ای که به زمین انداخت یعنی در زمین دفن می شود و اینکه یک قطره به دریا انداخت، میگوید علم عالم در مقابل علم اوچون قطره ای است نسبت به این اقیانوسی، که علم خود را به وصی و جانشین خود که پسرعمویش هست میسپارد. از گفتار او بحث و مشاجره ما با خضر آرام گرفت و میزان علم خود را فهمیدیم. صیاد غایب شد، فهمیدیم خواسته است بوسیله او ما را متوجه نقصمان بنماید تا ادعای کمال نکنیم.