حکایت:تارزدن تاردل زدن

حکایت:تارزدن تاردل زدن

جهانگیرخان قشقائی، استاد حضرت آیة ا… العظمی بروجردی و شهید مدرسی و… جوانی بود شاهنامه خوان که تار هم می زد.در یکی از تابستانها که ایل قشقائی به سمیرم کوچ کرده بودند. تار جهانگیرخان خراب میشود و به اصفهان میرود تا تارش را تعمیر کند. از شخصی سراغ تارساز را گرفته، او در جواب با سکوت خیره کننده ای یحیی ارمنی را در جلفا معرفی میکند. جهانگیر کنجکاو شده و از علت سکوت خیره کننده میپرسد.او در جواب میگوید: تاکی می خواهی تار بزنی؟!اگرمردی ابرو تار دلت را درست کن این کلام سلامت دل و پاکی نفسی شده به سفارشی او درب مدرسه علمیه ای ایستاده و ورود و خروج طلاب را ملاحظه میکند و فرق تار دست وتار دل را مییابد. و آن شد که تار و تار زنی را رها کرد و راه علم و دانش و معرفت را پیش گرفته و استاد فنون عالیه معرفت میگردد.در نهایت کارش بجائی رسید که آخوند ملا محمد کاشی عارف معروف امور کفن ودفنش را به عهده گرفت و آرامگاهش مضجع انوار قدسی گردید و محل دلدادگان راه.

نام نیکو گر بماند زآدمی          به کز او ماند سرای زرنگار