حکایت: عشق و حاتم

حکایت: عشق و حاتم

قبیله ای با قبیله «طی» که قبیله حاتم بود سر جنگ داشتند، رئیس قبیله دختری داشت بسیار زیبا وطناز، از قضا یکی از جنگجویان بروی عاشق شد.آن دختر هم سر حاتم را بهر خود قرار داد، جنگجوی قبیله حاتم را از نزدیک نمی شناخته عدهای را همراه خود در پیش می گیرد.از قضا آن روز حاتم در پی مهمان در بیابان میگشت چرا که نمی توانسته بدون مهمان غذا بخورد. گروه جنگجو را میبیند، حاتم بطرف آنها رفته و با خواهش به آنها تعارف میکند که بر او وارد شوند آنها میگویند که ما به دنبال کاری واجب و ضروری هستیم و نمی توانیم جایی اتراق کنیم. حاتم به آنها اطمینان می دهد که چنانچه بر وی وارد شوند در سهولت کار، آنها را کمک کند. به هر ترتیب آنها راضی شده و بر خیمه او فرود میآیند.

حاتم وسیله پذیرا کرده و راه بیابان را برای یافتن حاتم یی آماده ای برای آن جمعیت نداشته است لذا بزی را که شیرش را به جای شیر مادر به کودک خردسالش می دادند، دور از چشم همسر، ذبح میکند وغذای مهمانها را تهیه مینماید.همسرش از جریان مطلع می شود و بر او اعتراضی می کند، میهمانان ما وقع را می شنوند با این وجود حاتم پذیرایی شایانی از مهمانان به عمل می آورد و نیکی را به کمال می رساند. جوان جنگجو وقتی آن همه جوانمردی را از میزبان میبیند، او را به کناری میبرد و میگوید: با تو سازی دارم و می خواهم این سز به رسم امانت در پیش تو باشد اگر توانستی به ما کمک کن و چنانچه نتوانستی سز ما را فاش ننما، حاتم قول می دهد و بدین ترتیب جوان جریان خود و هدف از این سفر و قضیه عشق خود را برای دنبال حاتم هستیم. میزبان در جواب میگوید من او را به شما تحویل خواهم داد. جوان با شگفتی از او سؤال میکند که حاتم کجاست، وضع سپاه و لشکر او چگونه است، چند عدد نگهبان بهمراه دارد، لشکریانش را کجا نگه می دارد وسؤالاتی از این قبیل، حاتم به جوان میگوید: عجول نباشیا امشب در مقابلی خیمهٔ تو چراغی عبور میکند؛ به دنبال نور بروید؛ اسبها و وسائلتان را هم به همراه داشته باشید. بدون اینکه جنگ و خونریزی شود حاتم را بهدست شما خواهم سپرد. جوان مسرور و خوشحال به انتظار شب می ماند. پاسی از شب که میگذرد نوری در مقابل خیمهٔ جوان عبور می کند. جوان با همراهانش به دنبال نور می روند؛ به چند کیلومتری خیمه که میرسند حاتم مهر اسم خود را نشان می دهد و میگوید من حاتم هستم و کاردی هم از خیمه خود آورده بود و میگوید با این کارد مرا بکشید سرم را بردارید و زود از این قسمت دور شوید که اگر هوا روشن شود و قبیله طی بدانند که شما قصد مرا کرده اید دمار از شما برآورند. سردار جوان و همراهان بهت زده و حیران به یکدیگر خیره می شوند؛ و در مقابلی این کرم و جوانمردی به زانو در می آیند. هرچه اصرار میکند ایشان در برابر خیلی سپاه کرم و جوانمردی حاتم بیشتر و بیشتر شرمنده و تسلیم می شوند و برفراز قلهٔ شرمندگی دست حاتم را گرفته، به سوی خیمه و خانواده اش میبرند. هنگامی که حاتم به خواب فرو میرود سردار جوان رو به همراهیان شکست خورده می کند و میگوید دیگر جای ماندن نمانده که ما به دست این جوانمرد شکست خورده ایم و دیگر روی ماندن نداریم؛ چه بهتر که در همین نیمه شب بدون اطلاع حرکت کنیم و روانه شویم. به آرامی از جایگاه حاتم دور می شوند تا به دیار خود میرسند. دخترک که منتظر خبر پیروزی معشوق خود بود اطلاع می یابد که جوان با دست خالی به سوی آنها برگشته است. از همین رو برای سرزنشی جوان به سوی او میرود، ولی با داستان عجیب کرم حاتم مواجه می شود. این حکایت به گونه ای در اعماق روح دختر اثر می گذارد که میل به ملاقات حاتم پیدا می کند به همین قصد همراه جوان به سوى قبيله حاتم روانه میشود و چند روزی را در محضر حاتم می گذرانند. دختر شیفته اخلاق و حالات حاتم می شود، روزی به حاتم میگوید دلم میخواهد که از دل و جان سخن شما را بشنوم و در سلک کنیزکان شما در ایم. حاتم لبخندی میزند و میگوید ای کاش تو کنیز من بودی، دختر میگوید با جان و دل حاضرم، حاتم میگوید: آیا راست می گوئی؟ دختر میگوید: آری! حاتم میگوید پس من تو را به این جوان بخشیدم و با این پیشنهاد، دختر به عقد و ازدواج ان جوان در می اید. و یاد و خاطره سخاوت و بخشش حاتم آمیزه روح و روان آنها میگردد.