حکایت : لقمان حکیم

حکایت : لقمان حکیم

حماد گوید از امام صادق  پیرامون لقمان حکیم و حکمت او پرسیدم پس از ذکر مقداری از فضائلی لقمان و صفات برجسته اش فرمودند: خداوند تبارک و تعالی دستور داد چند فرشته هنگام ظهر که لقمان در خواب قیلوله بود به سراغ او رفتند، او را صدا زده طوریکه می شنید ولی صاحب صدا را نمیدید. گفتند: لقمان آیا دوست داری خداوند تو را خلیفهٔ روی زمین گرداند تا بین مردم حکم کنی. لقمان گفت: اگر خدایم دستور می دهد و امر میکند بدیده منت اطاعت میکنم. زیرا اگر او این کار را بخواهد، مرا کمک خواهد کرد و راه و چاه را می نمایاند و از لغزشی حفظ میکند. اما اگر انتخاب را به من واگذار کرده من مایلم آسوده از این سمت باشم. ملائکه گفتند چرا این موقعیت را نمی پذیری؟! فرمود: زیرا قضاوت بین مردم از دشوارترین مسائلی دینی است و بسیار گرفتاری دارد، آدمی خوار و ذلیل شده و ستم از هر طرف به او روی می آورد، چون چنین شخصی بین دو راه قرار دارد راه اول حکومت به حق و دادن حق مظلوم که به این راه اگر برود سالم میماند و راه دیگر که اگر از این منحرف شود راه بهشت را از دست داده. هر کسی در دنیا فقیر و ضعیف باشد برایش در آخرت سادهتر است تا آنجا سید و شریف باشد و هر کس دنیا را بر آخرت برگزیند. هر دو را از دست داده، زیرا دنیا فانی و زوال پذیر است و آخرت را هم که پیشاپیش نابود کرده است. ملائکه از حکمت لقمان تعجب کردند ت. خداوند نیز نظر او را قبول نموده، شبانگاه که به بستر استراحت خوابید. خداوند حکمت را به آموخت و سر تا قدمش در حکمت فرو رفت، از خواب که بیدار شد حکیم تر از او وجود نداشت.