حکایت : بر صیصای عابد

حکایت : بر صیصای عابد

طبرسی در مجمع البیان مینویسد، زاهدی در بنی اسرائیل به نام بر صیصا بود، مدت زیادی از عمر خود را به عبادت گذرانید تا به حدی که مستجاب الدعوه شد.بیماران و حتی دیوانگان به دعایش به بهبودی می رسیدند. دختری از اشراف دیوانه شد اطباء عاجز ماندند، برادرانش تصمیم گرفتند او را نزد زاهد ببرند، زن را نزد او بردند و خود برگشتند. شیطان فرصتی یافت تا زاهد را تحریک کند، به افکار زاهد نفوذ کرد، زاهد با خود اندیشید که این دختر دیوانه است و راز را فاش نمی تواند بکند، از این قصه گذشت تا آنکه زن حامله شد. همین که حامله شد شیطان دیگر بار به ذهن او خطور کرد که مبادا آبرویت را ببرد، او را بکشی. از آنطرف شیطان به ذهن یکی از برادران وارد شد که زاهد خواهر شما را کشته است. آنها وسوسه شدند و به محل زاهد آمدند و خواهر را نیافتند، زاهد گفت نمی دانم کجا رفته است، دیوانه بوده و از محلی عبادت من خارج شده است هنگامی که برادران نا امید شدند شیطان به صورت شخصی بر آنها ظاهر شد و آنها را وسوسه کرد تا طبقه زیرین عبادتگاه را جستجو کنند. اینکار را کردند زمین بکر نبود و شک آنها بیشتر شد. زمین را کندند و جنازه را بیرون آوردند. این خبر همه جا منتشر شد، پادشاه نیز از این قضیه مطلع شدو دستور اعدام او را صادر کرد.وقتی پای چوبه دار طناب برگردنش بود شیطان برایش مجسم شد و گفت: مرا می شناسی؟ گفت نه: گفت من همان کسی هستم که برای تو این دسیسه ها را چیده ام، قدرت مرا دیدی؟ گفت: آری؛ شیطان گفت: یک عمر برای خدا سجده کردی، چه سود؟ الآن برای من سجده کن تا تو را نجات دهم. زاهد گفت: طناب بر گردنم است چگونه می توانم؟ گفت: با چشم هم اشاره به سجده کنی قبول می کنم. او چشم و سر را به علامت سجده تکان داد. او را بالا کشیدند و به دار آویختند. و اینگونه بود که در لحظه آخر بر پروردگار جهانیان کافر شد.