حکایت: حج چه کسی قبول شده است؟

حکایت: حج چه کسی قبول شده است؟

نقل است که عبدالله مسعود گوید سالی به حج رفتم،روزعرفه با کثرت جمعیتی که از حجاج بود احساسی خواب کردم، گوشهای اختیار کرده خوابیدم، در خواب شنیدم فریادی بلند بود که حج تمام حاجیان قبول نیست مگر حج شیخ موفقی که او هم به حج نیامد و من ثواب حج همه را به او بخشیدم. عبدالله گفت از خواب بیدار شدم بعد از اتمام اعمال حج به زیارت شیخ موفق رفتم چشمم که به او افتاد سلام کرده، گفت: سلام علیک یا عبدالله، پرسیدم اسم مرا از کجا فهمیدی، گفت: چنین بر دلم الهام شد که خداوند فرمود: گفتم: میدانی برای چه اینجا آمده ام. گفت: آری، خدا عمل کم را قبول می کند و جزای بسیار می دهد، گفتم چه کردی که به این مقام رسیدی؟ گفت: مردی کفش دوزم، کفش مردم مستمند را می دوزم و از بعضی پول نمی گیرم درآمد روزانه خود را به سه قسمت می کنم یک سهم برای فقراء، یک سهم برای مخارج ضروری و یک سهم را هم کنار می گذاشتم خدا گرفتم اما زنم حامله بود گفت: امسال نرو و باقی باشی بین حال من چه می شود، ولی من حرف او را نمیپذیرفتم. یک روز بوی کباب از خانه همسایه به مشام زنم رسید.گفت اگریک مقدارازاین کباب برای من بگیری ممنون می شوم من به خانه همسایه رفتم و موقعیت همسرم را گفتم و تقاضای یک مقدار کباب کردم اما او گفت، موفق برو دنبال کارت، چیزی که بر من حلال است بر تو حرام خواهم بود. من مدتی است که نتوانستهام برای زن و بچهام خوراک تهیه کنم، پیامبر اکرم صلى الله عليه وسلم در ناچاری اجازه مقدار سد رمق از گوشت میته را داده اند، من به دنبال تهیه گوشت به فلان خرابه رفتم که الاغی مرده آنجا بود و از رانش مقداری گوشت آوردم حالا آنرا را برای زن و بچه ام کباب کرده ام. من وقتی قصه او را شنیدم سرمایه ای که برای حج پس انداز کرده بودم را در اختیارش گذاشتم او خیلی خوشحال و آنچه تو دیدی بواسطه این کار بود.