حکایت: خواجه عبداله انصاری و بهلول

حکایت: خواجه عبداله انصاری و بهلول

در جامع التمثیل آمده است؛ روزی عبداله مبارک (خواجه عبداله انصاری) به دیدن بهلول در صحرا رفت، بهلول را سر و پا برهنه، الله گویان دید، پیش آمد و سلام کرد و گفت: استدعا دارم که مرا پندی دهی که در دنیا چون باید زیست کرد که از معصیت دور با شم؟ بهلول خاموش شد، عبداله گفت: که چرا خاموش شدی و چرا مرا نامید کردی؟ بهلول گفت: اگر با من چهار شرط کنی من تو را پند دهم. گفت: آن چهار شرط کدام است؟ گفت: اول آنکه اگر گناه کنی دیگر روزی او را نخوری ؛ گفت: پس رزق چه کسی را بخورم؟ گفت: پس چگونه رزق خدا بخوری و نافرمانیش کنی. دوم: آنکه چون بخواهی، معصیت کنی از ملک او بیرون روی، گفت: که همه جا ملک خداست پس به کجا روم؟گفت: این قبیح باشد که رزق او بخوری و در مللث او باشی و نافرمانی او کنی.سوم: انکه چون خواهی معصیت کنی به جائی پنهان شویی که تو را نبیند پس هر چه خواهی بکن، عبداله گفت که: خدا به همه چیزها و پنهانها واقف است، بهلول گفت که این شنیع است که روزی او خوری و در مللف و حضور او باشی و نافرمانی او کنی.چهارم: آنکه چون ملک الموت آید که قبض روح تونماید از وی ساعتی مهلت طلبی تا توشه آخرت برداری، گفت: او هرگز مهلت نمیدهد، گفت: پس اگر در عین معصیت کردن، او تو را قبض روح نماید پس چگونه است که معصیت می نمائی۔ای عبداله سخن راست از دیوانه بشنو واز خواب غفلتبیدار شو.