حکایت: سلطان و بیداری

حکایت: سلطان و بیداری

روزی بازرگانی به دربار کریم خان زند آمد و فریاد کرد که ای خان سفرتجارت داشتم دزدان در بیابان اموالم را ربودند وبردند خان گفت:چرا خوابیدی تااموالت راببرند؟تاجرگفت:پنداشتم که خان بیداراست خوابیدم اگرمیدانستم شما خوابیده ای هرگزخوابم نمیبرد.خان ازاین سخن ماثرشدفورا دستورداد اموالش رایافته و به او بازگردانند.