حکایت: سلیمان و مهمانی همه عالم

حکایت: سلیمان و مهمانی همه عالم

روزی حضرت سلیمان بردلش گذشت؛ من با این قدرت کنم به سلیمان الهام شد که چنین کن، سلیمان مدتی طولانی از تمام نیروی خود قدرت و کمک گرفت و آذوقه جمع کرد و به میعادگاه که کنار دریا بود برد. روز موعود به او الهام شد از دریا شروع کن اولین نفر که برای خوردن غذا آمد یک ماهی غول پیکر بود. هر چه آذوقه بود به حلق ماهی ریختند وقتی تمام آذوقه ها را بلعید گفت: هنوز گرسنه ام. سلیمان که از دست ماهی به عجز آمده بود. گفت: مگر تو چقدر میخوری؟ ماهی گفت: خداوند روزی سه قورت خوردی؟ گفت: نیم قورت و هنوز «دو قورت و نیم باقیاست».این مثل ازآن جاشهرت یافت. آن روز همه از سفره گسترده نشده سلیمان گرسنه بازگشتند.