حکایت: عشق میان پیامبروخواهرش شیما

حکایت: عشق میان پیامبروخواهرش شیما

شیما خواهر پیامبر سنش از پیامبر بیشتر بوده، بگونه ای که در زمان شیرخوارگی، حضرت، او را به سرش گرفته و نوازش می کرده و محبت زیادی نسبت به حضرت ابراز می نموده است. این موضوع گذشت و این خواهر و برادر از هم جدا شدند تا پیامبر به مقام رسالت رسیدند، در جنگ حنین بود که عدهای از طایفه هوازن که به جنگ رسول خدا آمده بودند اسیر شدند، در بین زنان شیما هم دیده می شد وقتی سربازان اسلام آنها را دستگیر کردند، شیما به یکی از فرماندهان گفت: من خواهر فرمانده شما محمد هستم، آنها این خبر را به رسول خدا رسانیدند. حضرت دستور داد او را حاضر کردند و از او نشانه خواستند. او نشانه هائی داد که مورد قبول حضرت واقع شد پیامبر عبای خود را پهن کرده وشیما را بر روی ان نشانیدند و این در حالی بود که اشک از چشمان مبارکشان جاری و ولوله این عشق صحنه جنگ را عوض کرده بود، شیما هم از عطر دلربائی پیامبرصلى الله عليه وسلم، اسلام را اختیار کرد. پس از این دیدار حضرت به شیما فرمودند خواهرم خواستی پیش ما بمان، خواستی هم به قبیله خویش بازگرد. شیما عرض کرد می خواهم به قبیله ام بازگردم، حضرت امر فرمودند چند نگهبان برای حفاظت او گمارده شود، زمان حرکت هم پیامبراکرم چندین شتر و گوسفند و غلام و کنیز به خواهرشان هدیه دادند.