حکایت: حمله اسکندر به چین

حکایت: حمله اسکندر به چین:

هنگامی که اسکندر مقدونی به چین حمله کرد پادشاه چین نزد او آمد و گفت تو که نمی توانی خاک چین را ببری! جای انسانهایش را هم نداری، پس خاکشی همین جا باقی می ماند. اگر مردمش را کشتی زیر این خاکند و اگر زنده ماندند روی این خاک هستند. پس چه می خواهی؟ گفت: خراج بده. قبول کرد که خراج شش ماه چین را به او بدهد. بعد او را به نهار دعوت کرد. لشکری بسیار قوی چند برابر لشکر اسکندر به استقبالش رفتند. او دانست که در مقابلی چنین لشکری توان استقامت ندارد. هنگام نهار؛ ظرفی از جواهرات مقابل او گذاشتند. گفت: این چیست؟ گفتند: وقتی سرداران جنگجو می آیند رسم ما این است برای نهار جواهر در مقابلشان قرار می دهیم. اسکندر ناراحت شد. خاقان پرسید: چرا ناراحت هستید؟ چرا نمیخورید؟ گفت: چه بخورم؟ خاقان گفت: از همین جواهرات. اسکندر گفت: ما هم آدم هستیم، خاقان گفت: مگر آدم چه می خورد؟ گفت: همین که شما میخورید همان برنج و گوشت و… خاقان گفت: مگر روزی سه وعده غذا در یونان یافت نمی شد که تو اینهمه انسان را به کشتن دادی و این همه شهرها را خراب کردی؟ بدان ای اسکندر، این مبلغ خراجی را که به تو پرداخت کردم میخواستم بدهم تا یک مادر داغدار نشود والا دیدی که قدرت من خیلی بیشتر از توست، انسان عاقلی کار بیهوده نمی کند، برخیز و به کشورت برو.