اتصال به عالم ارواح / سيد هاشم حداد

اتصال به عالم ارواح / سيد هاشم حداد:

سيد هاشم حداد می فرمودند: از اثار ذکر یونسیه ان است که باعث اتصال به عاللم ارواح می شود؛ و چشم برزخی باز میگردد.

فائده:دفع دشمن

فائده:دفع دشمن:

از حضرت سید الساجدین روایت شده است که برای دفع دشمن بعد از نماز صبح بلافاصله این دعا را بخواند بسیار مجرب است. «اللّهم انى ضعيف وأغذائى أقوياء وأنت الاقؤى وقنى شرّهم واکفنی امر هم وأعنی علیهم بحولک وقؤتک یا قوی»

شعر:

دیدی که خون ناحقی پروانه شمع را       چندان امان نداد که شب را سحر کند

حکایت: توسل به اهل بیت بالا و اثر آن

حکایت: توسل به اهل بیت بالا و اثر آن

شخصی گوید مبلغ پنج هزار تومان عراقی به خزانه شاه سلیمان صفوی قرض دار شدم و سندی به رئیس خزانه سپردم تا در رأس زمان مشخص وجه را پرداخته و سند را بگیرم. در زمان مشخص مبلغ را پرداخته و چون سند حاضر نبود رسیدی گرفتم، مدتی نگذشت که آن رئیس خزانه مرد ودیگری ریاست خزانه را به عهده گرفت، بعد از چند روز سند مرا بیرون آورده و به عرض سلطان رسانیده وجه را از من طلبیدند، من گفتم وجه را داده ام و قبض خزانه دار قبلی را دارم، گفتند یا قبض را بیاور و یا وجه را اداء کن، من به خانه رفتم، هر چه جستجو کردم قبض را نیافتم، هر چه و هر جا بود را جستجو کردم، اثری از آن ظاهر نشد در طول یک هفته همه جا را گشتم اثر نداشت، هفته ای دیگر فرصت خواسته تمام خانه های همسایگان را جستجو کردم، باز خبری نیافتم هفته ای دیگر به تهدید قتل و شکنجه به من فرصت دادند و باز اثر نیافتم تا انکه مرا به سمت چارسوق روانه کردند که یا وجه را پرداخت نمایم یا آنکه هلاک گردم، در عرضی راه متوسل به پنج تن آل عبا متوسل شدم و می رفتم،چون معتاد به افیون بودم و به جهت میسرنشدن در آنروز بسیار بی حال بودم به دکان عطاری رسیده قدری افیون خواستم، قلیلی به کاغذ پاره های دکان عطاری پیچید و و بمن داد، متصدیان مرا برداشته، روانه شدیم، عرضی راه معجون افیون را خوردم، و کاغذ را افکندم بجهت اثر معجون که در کاغذ باقی بود کاغذ به جامه من چسبیده، دو سه دفعه جامه را حرکت دادم نیفتاد. عاقبت کاغذ را از جامه جدا کرده خواستم بیفکنم دیدم مهری بران زده بودند نیک ملاحظه کردم رسید خزانه دار قبلی بود که به من داده بود، از شادی جستم و در انجا شکر معبود کرده و رسید را به خزانه رسانیدم و خود را از هلاکت بواسطه توسل به اهل بیت ایالا نجات دادم.

شعر:

طاهر از فریب باغبان غافل مباشی ای عندلیب

                                                   پیش از این من هم در این باغ آشیانی داشتم

حکایت: دشمن علی و شیرمادر

حکایت: دشمن علی و شیرمادر

این داستان خیلی زیبا و ظریف به تأثیر شیر مادر برکودکی اشاره دارد. شیخ فضل الله نوری قبل از عرفای بزرگ و علمای زاهدی بود که گوشه گوشه عمل وی جز رنگ علم و معرفت و زهد نداشت حاج آقا آخوند قمی باله در عصر میرزای شیرازی بزرگ گوید مقیم سامرا بودیم، روزی در بین راه به شیخ فضل الله نوری برخوردم، ایشان را بسیار مضطرب و افسرده دیدم، سبب را سؤال کردم، فرمود چندی پیش خدا فرزندی بمن عطا فرمود، اتفاقا مادرش شیر نداشت، در مقام تحصیلی زن شیرده برامد یم تا انکه زنی را پیدا کردیم و او بچه را شیر داد، امروز فهیمیدم که این زن ناصبی (دشمن حضرت علی شبیه) بوده لذا خیلی مضطرب و نگرانم و در فکرم که با این بچه چه کنم؟ این همان بچه ای بود که بعد از پایه گذاردن مشروطه غیر مشروعه شد. و در دار زدن پدرش کمک فراوانی کرد و خود در پای دار شروع به کف زدن و رقصیدن نمود. «عجب از اثر شیر انسان نا اهلی و ناپاک»

 

حکایت: پدر مقدس و مواظبت از حرام

حکایت: پدر مقدس و مواظبت از حرام

نقل است که پدر مقدس اردبیلی مشغول پر کردن مشک از آب جاری بود سیبی بر آب روان دید، گرفته و میل کرد بعداً پشیمان شد، و خود را سرزنش که این سیب مگر از آن تو . بود که راحت آنرا برداشته و خوردی؟ و…، چرا بدون اجازه مالک آن، تصرف در مال غیر کردی؟… بالاخره تصمیم گرفت در پی مالک سیب رفته و از آن

۱ – سجده شیطان نه بر شخصی آدم بود بلکه سجده شکر بر درگاه حضرتحق از جهت آفرینش آدم بوده که روی گردانی نمود. 

حلالیت بطلبد. مسیر آب را گرفته به بالا رفت تا رسید به جائی که آب از باغی که درخت سیب داشت بیرون می آمد صاحب باغ را گفت سیبی بر آب روان بود و من از روی فراموشی وجهالت برداشته و خوردم، لطفا از من راضی باشید. صاحب باغ که بنظر آدم سختگیری می رسید. در جواب گفت ابداً راضی نیستم، گفت قیمتش را می دهم گفت: راضی نمیشوم، اصرار و الحاح شدید وی از یک طرف و عدم رضایت صاحب از طرف دیگر جز پریشانی برای او چیزی نداشت تا بالاخره صاحب باغ به یک شرط قبول کرد، پدر مقدسی که حاضر بود هر شرطی را بپذیرد تا از اثر لقمه شبهه فرار کند قبول کرد و در جواب گفت چه شرطی ؟ صاحب باغ گفت ، دختری دارم کورو کچلی و لال و گنگ و از پا فلج اگر حاضری با او ازدواج کنی من از شما راضی میشوم والا راضی نبوده و روز قیامت جلو تو را خواهم گرفت. پدر مقدس که از این شرط عرق سردی کرده بود کمی تأمل نمود و دید ظاهراً هیچ چارهای نیست آخرت آباد بهتر از دنیای آباد است، لذا قبول کرد.

برای پدر مقدس بدون آنکه دختر را ببیند و اجازه دهند کسی ببیند عقد جاری کردند و شب زفاف فرا رسید داخلی حجله شد. دید عروسی در نهایت زیبائی با زبان ملیح سلام کرد و جلو قدمهایش بلند شد، پدر مقدسی که برای فرار از مهلکه تن به این ازدواج داده بود خود را در مهلکه بدتر دید. از حجله فرار کرد و نزد پدر عیال رفت و گفت آن دختری که وصف کردی که این نیست. پدر دختر گفت: این همان است از آنجا که تو را شخصی پاک و حلال خوری دیدم و ملاحظه کردم که جدیت تمام برای رزق حلال داری از تو خوشم آمد و مدتها انتظار داشتم دخترم را به ازدواج شخصی چون شما درآورم. اما گفتم کور است یعنی هنوز چشمش به نامحرم نخورده است، گفتم کچل است یعنی مویش را نامحرم ندیده، گفتم لال است با مرد بیگانه سخن نگفته و این که مفلوج است چرا که از خانه بیرون نرفته، این ها توصیف ان خصوصیات دختر من است برو، این دختر شایسته من، لایق مرد شایسته و پاکدامن و پاک اندیشی مثلی شما باید می شد.

حکایت: حضرت نوح و شیطان

حکایت: حضرت نوح و شیطان

گفته اند که در زمان نوح پایه ابلیس از کرده خود پشیمان شد، برای توبه به خدمت حضرت نوح پایه امد حضرت فرمود که، برو و بر قبر ادم پایه سجده کن، تا خدا تو را بیامرزد، در جواب گفت، من که برای خود آدم سجده نکردم برای خاک او چگونه سجده کنم.”

حکایت: مکس خان افغان

حکایت: مکس خان افغان

مگس خان افغان بر سر قبر حافظ شیرازی آمده و به جهت هتک حرمت شیعه قصد تخریب مقبره حافظ را داشت، جمعی او را منع کرده، و در نهایت قرار بر تفأل از دیوان حافظ یافته شد. این شعر نمودار شد. ای مگس عرصهٔ سیمرغ نه جولانگه تست عرضی خود می بری و زحمت ما میداری

درمان دردهای مشکل

 درمان دردهای مشکل

 

اگر کسی بیماری سختی داشته باشد و در درمان عاجز باشدمربع زیررابامشک وزعفران درظرف چینی نوشته به آب باران و یا گلاب شسته و بخورد انشاء الله شفا یابد.

10

توجه: سه عدد نوشته نشده رامحاسبه وهنگام نوشتن بامشک وزعفران درجای خالی بنویسید(سبک بدست آوردن آن اعداد به این طریق می باشد که مربع بایستی از هر طرف عدد ۹۳۲باشد، در ضمن شکل آنهم باید کاملاً مربع باشد.

 

 

 

 

حکایت عبرت

حکایت عبرت:

هادی عباسی پس از پدرش مهدی عباسی در حالیکه بیست و چهار ساله بود بر تخت سلطنت تکیه زد غرور و خودپسندی او به حدی بود که بزرگان و پیران خدمت وی میکردند در حالیکه از آنچه نام ادب داشت محروم بود، پیرمرد باغبانی داشت که گلها را تزیین میکرد، روزی هادی رو به اطرافیان کرد و گفت: چه زیباست که این پیرمرد را با تیر آنچنان بزنم که تیر از پشت او در آید، اطرافیان بعد از تحسین او را تحذیر کردند که او خدمتکار شماست و از شما انتظار انعام دارد و… ولیکن جهل و خودخواهی بهم عجین شده بود و آنچه میخواست انجام داد و پیرمرد در جان به جان سپرد هادی اقوام و نزدیکان وی را مبلغی پول و سکه داد و رضایت انها را جلب کرد اما همان شب پشت شانه هایش درد شدید گرفت و هر چه معالجه کردند بهبودی نیافت بالاخره سه روز بیشتر از پیرمرد زنده نماند و به درک واصل شد و سلطنت پانزده ماه او تمام شد.

لطیفه عرفانی

 

لطیفه عرفانی:

عارفی گفت از کشیدن بار لعنت خدا نیز گریزی نبود،احدی متحملی این بار نشد مگر ابلیسی که از کمال عشق متحملی این بار گران شد ؟!