حکایت: اثر قلم عالم

حکایت: اثر قلم عالم

شخصی به علت تقصیری که از او سر زده بود از ایران گریخته و به نجف میرود. بعد از مدتی دلشی هوای وطن می نماید. خدمت مقدسی اردبیلی می رسد و تقاضای شفاعت میکند، مقدس نامه ای به شاه ایران می نویسد که عظمت او دران نمایان است، به شاه عباس صفوی چنین مینویسد: «بانی ملک و رعیت؛ عباسی، بداند اگر چه این مرد اول تقصیری کرده، اما اکنون مظلوم می نماید، چنانچه از تقصیر او بگذری شاید حق سبحانه از پارهای از تقصیرات تو بگذرد.» بنده شاه ولایت؛ احمد اردبیلی هنگامی که نامه به دست شاه عباس رسید، بسیار مسرور شد، وحتی نقل شده است که گفت این نامه را در کفن من قرار دهید، و در جواب مقدسی چنین نوشت: «به عرضی می رساند که عباسی خدماتی را که فرموده بودید به جان منت داشته و به انجام رسانید امید است که این مخب را از دعای خیر فراموش نفرمائید».

حکایت: عشق و حاتم

حکایت: عشق و حاتم

قبیله ای با قبیله «طی» که قبیله حاتم بود سر جنگ داشتند، رئیس قبیله دختری داشت بسیار زیبا وطناز، از قضا یکی از جنگجویان بروی عاشق شد.آن دختر هم سر حاتم را بهر خود قرار داد، جنگجوی قبیله حاتم را از نزدیک نمی شناخته عدهای را همراه خود در پیش می گیرد.از قضا آن روز حاتم در پی مهمان در بیابان میگشت چرا که نمی توانسته بدون مهمان غذا بخورد. گروه جنگجو را میبیند، حاتم بطرف آنها رفته و با خواهش به آنها تعارف میکند که بر او وارد شوند آنها میگویند که ما به دنبال کاری واجب و ضروری هستیم و نمی توانیم جایی اتراق کنیم. حاتم به آنها اطمینان می دهد که چنانچه بر وی وارد شوند در سهولت کار، آنها را کمک کند. به هر ترتیب آنها راضی شده و بر خیمه او فرود میآیند.

حاتم وسیله پذیرا کرده و راه بیابان را برای یافتن حاتم یی آماده ای برای آن جمعیت نداشته است لذا بزی را که شیرش را به جای شیر مادر به کودک خردسالش می دادند، دور از چشم همسر، ذبح میکند وغذای مهمانها را تهیه مینماید.همسرش از جریان مطلع می شود و بر او اعتراضی می کند، میهمانان ما وقع را می شنوند با این وجود حاتم پذیرایی شایانی از مهمانان به عمل می آورد و نیکی را به کمال می رساند. جوان جنگجو وقتی آن همه جوانمردی را از میزبان میبیند، او را به کناری میبرد و میگوید: با تو سازی دارم و می خواهم این سز به رسم امانت در پیش تو باشد اگر توانستی به ما کمک کن و چنانچه نتوانستی سز ما را فاش ننما، حاتم قول می دهد و بدین ترتیب جوان جریان خود و هدف از این سفر و قضیه عشق خود را برای دنبال حاتم هستیم. میزبان در جواب میگوید من او را به شما تحویل خواهم داد. جوان با شگفتی از او سؤال میکند که حاتم کجاست، وضع سپاه و لشکر او چگونه است، چند عدد نگهبان بهمراه دارد، لشکریانش را کجا نگه می دارد وسؤالاتی از این قبیل، حاتم به جوان میگوید: عجول نباشیا امشب در مقابلی خیمهٔ تو چراغی عبور میکند؛ به دنبال نور بروید؛ اسبها و وسائلتان را هم به همراه داشته باشید. بدون اینکه جنگ و خونریزی شود حاتم را بهدست شما خواهم سپرد. جوان مسرور و خوشحال به انتظار شب می ماند. پاسی از شب که میگذرد نوری در مقابل خیمهٔ جوان عبور می کند. جوان با همراهانش به دنبال نور می روند؛ به چند کیلومتری خیمه که میرسند حاتم مهر اسم خود را نشان می دهد و میگوید من حاتم هستم و کاردی هم از خیمه خود آورده بود و میگوید با این کارد مرا بکشید سرم را بردارید و زود از این قسمت دور شوید که اگر هوا روشن شود و قبیله طی بدانند که شما قصد مرا کرده اید دمار از شما برآورند. سردار جوان و همراهان بهت زده و حیران به یکدیگر خیره می شوند؛ و در مقابلی این کرم و جوانمردی به زانو در می آیند. هرچه اصرار میکند ایشان در برابر خیلی سپاه کرم و جوانمردی حاتم بیشتر و بیشتر شرمنده و تسلیم می شوند و برفراز قلهٔ شرمندگی دست حاتم را گرفته، به سوی خیمه و خانواده اش میبرند. هنگامی که حاتم به خواب فرو میرود سردار جوان رو به همراهیان شکست خورده می کند و میگوید دیگر جای ماندن نمانده که ما به دست این جوانمرد شکست خورده ایم و دیگر روی ماندن نداریم؛ چه بهتر که در همین نیمه شب بدون اطلاع حرکت کنیم و روانه شویم. به آرامی از جایگاه حاتم دور می شوند تا به دیار خود میرسند. دخترک که منتظر خبر پیروزی معشوق خود بود اطلاع می یابد که جوان با دست خالی به سوی آنها برگشته است. از همین رو برای سرزنشی جوان به سوی او میرود، ولی با داستان عجیب کرم حاتم مواجه می شود. این حکایت به گونه ای در اعماق روح دختر اثر می گذارد که میل به ملاقات حاتم پیدا می کند به همین قصد همراه جوان به سوى قبيله حاتم روانه میشود و چند روزی را در محضر حاتم می گذرانند. دختر شیفته اخلاق و حالات حاتم می شود، روزی به حاتم میگوید دلم میخواهد که از دل و جان سخن شما را بشنوم و در سلک کنیزکان شما در ایم. حاتم لبخندی میزند و میگوید ای کاش تو کنیز من بودی، دختر میگوید با جان و دل حاضرم، حاتم میگوید: آیا راست می گوئی؟ دختر میگوید: آری! حاتم میگوید پس من تو را به این جوان بخشیدم و با این پیشنهاد، دختر به عقد و ازدواج ان جوان در می اید. و یاد و خاطره سخاوت و بخشش حاتم آمیزه روح و روان آنها میگردد.

در رفع گزندگان

در رفع گزندگان:

پشه از دود چوب صنوبر بیزار است و بواسطه آن دفع میشود، عقرب از دود زرنیخ گریزان است و اگر آب ترب یا آب برگ ترب را بر آن بریزند میمیرد.

لطیفه

لطیفه:

دزدی به باغی رفت صاحب باغ در رسید، دزد به سرعت به کناری نشست مثل کسی که قضای حاجت میکند صاحب باغ پرسید که در اینجا چه میکنی؟ گفت: قضای حاجات می کردم، پس از جای برخاست صاحب باغ فضله سگی در آنجا دید و گفت: اینکه فضله سگ است، گفت: بی انصاف نگذاشتی من درست مثل آدم قضای حاجت کنم!!

حکایت : نرجس خاتون ھمسر امام حسن عسکری

حکایت : نرجس خاتون ھمسر امام حسن عسکری

بشر بن سلیمان نخاس گوید: من از فرزندان ابوایوب انصاری و خدمت کار حضرت امام حسن عسکری بودم  در مورد خرید غلام و کنیز به دستور آنها عمل میکردم تا مبادا دچار خرید بردهه ای شبهناک شوم. یک شب در منزل بودم شخصی در را کوبید، با عجله آمده، لباسی پوشیدم و راه افتادم وقتی خدمت ایشان رسیدم خاتون در پشت پرده بود.تا مرا دیدند فرمودند؛ پسر انصار هستی، این ارادت به ما خانواده پیوسته نسلی به نسل ارث به تو رسیده شما موردامتیاز مشرف سازم که از سایر شیعیان برتر شوی، زیرا یک راز به تو میسپارم که باید از پی ان بروی. در این موقع نامه ای به خط رومی نوشتند و آنرا مهر کرده و یک کیسه زردرنگ در اختیار گذاشتند که در آن دویست و بیست دینار بودو فرمودند: به بغداد می روی و هنگام ظهر سر پل میرسی، در آنجا کشتی برده فروشان را خواهی دید که نماینده های سران بنی عباس با گروه دیگری از مردم برای خرید برده حضور یافته اند. تو در جستجوی برده فروشی بنام عمر بن یزیدنخاس باش اوکنیزی رابه خریداران عرضه میدارد.دارای این خصوصیات از برداشتن پرده و تماشای خریداران سخت ناراحت است و به آنها میگوید اگر توان و قدرت سلیمان بن داود را داشته باشی من ذرهای علاقه به معامله ندارم، بی خود پول خود را خرج نکن. برده فروش میگوید پس چه باید کرد من مجبورم تو را بفروشم، کنیز میگوید چرا عجله می کنی باید یک مشتری بیاید که من هم از نظر دین وامانت راضی به او باشم. در این موقع برو جلو و به عمر بن نخاس بگو: من نامه ای از یکی از اشراف اورده ام، به زبان رومی که شخصیت خود را در آن نامه ذکر کرده است این نامه را در اختیار کنیز بگذار شاید به معامله با او راضی شود، اگر راضی شد من در خرید کنیز از طرف اور وکیلم۔ بشر بن سلیمان گفت: تمام دستورات امام را انجام دادم، همین که آن بانو چشمش به نامه افتاد به شدت شروع به گریه کرد، به برده فروش گفت، مرا به صاحب این نامه بفروش و قسم های شدید خورد که اگر از این مشتری چشم بپوشی خودکشی می کنم. بالاخره در مورد بهای کنیز، من شروع به چانه زدن کردم  تا به همان مبلغی که امام هادی همراهم کرده بودند معامله تمام شد، پول را گرفت و کنیز را به من سپرد، کنیز بسیار شادمان و خوشحال شد. به همان خانه ای که در بغداد اجاره کرده بودم رفتیم، در آنجا نامه را در دست گرفته و می بوسید و به صورت می مالید روی چشم می گذاشت، با تعجب گفتم شما که صاحب این نامه را نمی شناسی؟ فرمود: دقت کن تا برای تو بگویم: من ملیکا دختر یشوعا پسر پادشاه روم هستم، مادرم از اولاد حواریین عیسی است که نسب او به شمعون وصی مسیح میرسد. جدم قیصر روم خواست مرا که سیزده ساله بودم به ازدواج پسر برادر خود در آورد. سیصد نفر از اولاد حواریین و کشیش ها و رهبانان را با هفتصد نفر از رجال و چهار هزار نفر از سرلشگران و سایر شخصیت های مملکتی دعوت کرد. یک تخت مرصع با تمام تشکیلات ترتیب داد که آراسته به انواع جواهر و زینت الات بود. پسر برادرش را بران تخت که چهل پله داشت بالا برد! همینکه کشیش ها شروع به خطبه عقد کردند انجیل ها ورق ورق شد و تخت سرنگون گردید و داماد بر زمین افتاد و غش کرد، رنگ از چهره کشیش ها پرید و به لرزه افتادند. رئیس اسقف گفت خوب است ما را از اجرای این عقد که نشان از زوال دین مسیحیت میدهد معاف بداری، جدم از این پیش آمد فال بدزد دستور داد تخت را برای مرتبهٔ دوم مرتب کنند و برادر داماد را این بار برای اجرای مراسم بیاورند. تا دختر را به ازدواج او در بیااورم۔ تمام جریان مرتبهٔ اول برای او نیز تجدید شد، مردم متفرق شدند جدم نیز به قصر خود رفت. همان شب من درخواب دیدم حضرت عیسی با شمعون و گروهی از حواریین در قصر جدم جمع شده اند. میزی گذاشته شده که سر بر آسمان میزند همانجایی که تخت داماد را گذاشته بودند در این موقع حضرت محمد با چند نفر از فرزندانشان وارد شدند حضرت عیسی حرکت و از ایشان استقبال کردند. حضرت نبی اکرم فرمودند: به خواستگاری دختر و صی شما یعنی شمعون آمده ام و از طرفی اشاره به ملیکه نموده و از طرفی با دست اشاره به ابومحمد (امام عسگری) که پسر نویسنده این نامه می باشند کردند. حضرت عیسی پایه نگاهی به شمعون نموده و فرمودند: شرافت و شخصیت به در خانه ات آمده از این ازدواج استقبال کن شمعون گفت: پذیرفتم. حضرت  رسول بر فراز منبر رفتند و خطبهٔ عقد را خواندند و مرا به ازدواج فرزندش درآوردند. حضرت عیسی نیز گواه این ازدواج شدند فرزندان حضرت محمد و حواریین نیز بر این ازدواج شهادت دادند. از خواب که بیدار شدم ترسیدم خوابم را به کسی بگویم، پیوسته در دلم پنهان بود. اما چنان شیفته کمال ابومحمّد همسرم شدم که از خواب و خوراک افتادم و ضعیف و ناتوان گشتم و سخت بیمار شدم. همه پزشکان روم را برای معالجهٔ من آوردند ولی چاره پذیر نبود. یک روز جد م گفت: دخترم! آیا آرزویی داری تا برایت فراهم کنم. گفتم پدربزرگ! همه درها برویم بسته شده است. گمان می کنم اگر بند از زندانیان مسلمان برداری و انها را ازاد کنی، شاید حضرت عیسی مرا شفا دهد همین کار را کرد من هم مختصری اظهار بهبودی نمودم و کمی خود را مایل به غذا نشان دادم. جدم خیلی خوشحال شد و اسیران مسلمان را گرامی داشت. چهار شب گذشت، حضرت فاطمهٔ زهرا به همراه حضرت مریم با گروهی از حوریان بهشت به دیدن من آمدند. حضرت مریم گفتند:دخترم این بانوی بزرگوار مادر شوهر تو است. من همین که ایشان را شناختم دست به دامنش انداختم و شروع به گریه کردم و گفتم: مادر، ابومحمد چرا پیش من نمی آید و از دیدارش محروم شده ام؟! فرمود: پسرم (ابومحمد) هرگز به دیدن تو نخواهد آمد با اینکه تو مشرکی و هنوز بر مذهب نصرانیان هستی، اینک مریم نیز از دین و آیین تو بیزار است. اگر مایلی رضایت خدا و رضا یت حضرت عیسی حضرت مریم جلب کنی و ابومحمد نیز به دیدنت بیاید بگو: «اشهد ان لا اله الاالله وان محمداً رسول الله» همین که این جملات را گفتم: حضرت فاطمه زهرا مرا در آغوش گرفت خوشحال شدم فرمود: حالا منتظر ابومحمّد باشی. من او را پیش تو میفرستم. از خواب بیدار شدم. اما می گفتم آه چقدر مشتاق دیدارت هستم ای ابامحمد. شب بعد ایشان را در خواب دیدم و سخت گله کردم گفتم: حالا که دل مرا در گرو علاقه به خود کرده ای چرابه دیدنم نمی آیی؟ گفت: مانع دیدار شرک تو بود حالا که مسلمان شده ای. پیوسته هر شب مرا خواهی دید تا وسایلی ملاقات ظاهری ما فراهم شود.تاکنون هیچ شبی از دیدارش محروم نبوده ام. گفتم: چگونه اسیر شدی؟ فرمود: یک شب ابومحمّد به من فرمود: در فلان روز جدت سپاهی برای جنگ با مسلمانان میفرستد، توهم خود را از فلان راه به آن سپاه به صورت خدمتکاران برسان. همان کار را کردم با برخورد با مسلمانان سپاه روم شکست خورد و من اسیر شدم که حالا مرا میبینی. هیچ کسی نمیداند من دختر پادشاه روم هستم جز تو که خودم خبر دادم. آن مرد برده فروش که من در سهم او قرار گرفتم، از اسمم پرسید اسم خود را نگفتم. گفتم: نرجس، گفت: این اسم از اسمهای کنیزان است. گفتم: بانوی محترم! شما رومی هستید اما به زبان عربی خوب صحبت می کنید گفت: جدم آنقدر مرا دوست داشت که برای تربیتم زنی با کمال را گماشته بود. آن زن پیوسته به من اداب و رسوم را می اموخت و به زبان عربی کاملا وارد بود آنقدر با من به زبان عربی صحبت کرد تا مسلط شدم. بشر گفت: وقتی ایشان را خدمت مولایم امام علی النقی ابوالحسن آوردم به او گفتند: عزت اسلام و ذلت مسیحیت وشخصیت اهل بیت پیامبررا دیدی؟ گفت: چه بگویم چیزی را که شما از من بهتر میدانید. حضرت ھادی صلى الله عليه وسلم فرمودند: اینک من مایلم توراگرامی بدارم آیا دوست داری ده هزار درهم دراختیارت بگذارم یا تو را مشرف به یک شرافتی کنم که تا ابد برایت بماند. گفت: مرا به ان شرافت مفتخر فرمایید. 

8
فرزندی خواهی شد که دنیا را پر از عدل و داد کند با اینکه پر از ظلم و جور شده گفت: آقا آن فرزند از کیست؟ فرمودند: از همان کسی که پیامبر اسلام  تو را در فلان تاریخ به ازدواج او در اوردند. سپس حضرت امام هادی  فرمودند:ایا اورا می شناسی ؟ گفت: از شبی که به دست حضرت فاطمهٔ زهرا مسلمان شدم مگر شبی گذشته که او را زیارت نکنم ؟ امام هادی به کافور فرمود: برو خواهرم حکیمه را بگو بیاید و همین که حکیمه خاتون آمد. چشمش که به نرجس افتاد او را در آغوش گرفته و بسیار خوشحال شد،
امام فرمود: خواهر او را بر منزل خودت، فقه و واجبات دینی را به او بیاموز «قانها زوجهٔ ابی محمد وام القائم). او همسر پسرم حسن و مادر حضرت قائم میباشد.

برای تقویت حافظه

 برای تقویت حافظه:

مضمون روایتی از حضرت علی  جهت تقویت حافظه های ضعیف توصیه ذیل را نموده اند:سعد کوفی را کوبیده با عسل و زعفران مخلوط و میل نمایند. بسیار مقوی است آنچنان که بعضی او را کاهن می خوانند. (سعد کوفی گیاهی است خوشبو که عموماً در مناطق خوش آب و هوا روئیده و سرشار از فسفر می باشد.

حکایت: ابوعلی سینا وعبرت از کتاس

حکایت: ابوعلی سینا وعبرت از کتاس

شیخ الرئیسی، ابوعلی سینا در زمان وزارت از محلی عبور می کرد درحالیکه سران مملکت در پای رکاب او بودند و شیخ در حالتی قرار گرفته بود که جلال و جبروت از سراپای او می بارید، کسی که در علوم عصر خویش سرآمد و سلطان بود از لحاظ قدرت دنیوی هم صدراعظم مملکت شده بود. در آن حال کناسی را دید که در کنار مستراح نشسته و دلو خود را با دست پاک میکند شیخ از دیدن این منظره بدش امد و از این حالت ابرو در هم نمود. کناس نگاهی به ابوعلی کرد و بعد سر را به زیر انداخت و زمزمه ای کرد، شیخ گوش داد شنید که این شعر را می خواند: گرامی داشتم ای نفس از آنت که آسان بگذرد بردلی جهانت ابوعلی خنده اش گرفت، روبه کناس کرد و گفت: انصافا که حق هوای نفست را به خوبی داده ای، به راستی نفسی استحقاق چنین کاری را دارد. کناس گفت: بر نفس هم منت می گذارم، چون به او زیاد بخشیدم. بگذار تا مرا بالا نبرد و سپس مانند تو محکوم شخصی پائین تر از خودم ننماید، بدان نفس بود که تو را به وزارت رساند و تو را محکوم کرد. ابوعلی گوید: بسیار خجالت کشیدم که یک کناس چنین مطالبی را به من درسی داد. غرق عرق شدم و دیدم خداوند کلمات حکمت را از زبان این مرد برای من جاری کرده است.

حکایت: احترام نمک

حکایت: احترام نمک

یعقوب لیث صفار بنیانگذار سلسلهٔ صفاریان – نخست به سوی عیاران و دزدان کشیده شد. گویند شبی برقصری کمند انداخت که متعلق به سلطان دریم بن نصر بود. جواهر بسیار جمع نمود، هنگامی که خواست از خانه بیرون آید، شبهی به نظرش آمد، پنداشت گوهر است. وزارت رساند و تو را محکوم کرد. ابوعلی گوید: بسیار خجالت کشیدم که یک کناس چنین مطالبی را به من درسی داد. غرق عرق شدم و دیدم خداوند کلمات حکمت را از زبان این مرد برای من جاری کرده است.

در تاریکی شب گوهر خیالی را به دندان زد. و با زبان لمس کرد، دید نمک نیشابور است. چون نمک را چشیده بود به احترام نمک همه اموال و جواهرات را رها کرد و از راهی که آمده بود بازگشت.روز بعد خزانه دار دید همه جواهرات را در ظرفی انباشته، اما چیزی را نبرده اند. خبر را به مالک خزانه رسانید همهٔ درباریان به تعجب فرو رفتند وندانستند سبب چیست؟ منادی در شهر ندا داد وامان نامه ها بر در و دیوار چسباندندو جایزه قراردادند.یعقوب لیث به دربار آمد و ماجرا بازگفت، سلطان علت نبردن جواهرات را پرسید، یعقوب گفت: «حق نمک بود کهمن را از بردن بازداشت».

حکایت : بلعم باعورا و خسران عظیم

حکایت : بلعم باعورا و خسران عظیم

ثعالبی  ابن عباس و دیگران نقل کرده است: وقتی حضرت موسی تصمیم جنگ باستمگران گرفت وارد سرزمین کنعانیان در شام شد. بستگان بلعم باعورا که دارای اسم اعظم بوده مراجعه کردند و گفتند موسی  مردی عصبانی است و لشکری مجهز و فراوان کرده و مصمم است ما را از این جا خارج کند و به قتل رسانیده و بنی اسرائیل را جایگزین نماید. تو که صاحب اسم اعظمی و مستجاب الدعوه هستی و از اقوام و خویشان مائی و ما متقابلاً به تو ارادت داریم از خدا بخواه موسی و سپاهش را از ما دفع نماید. بلعم گفت: این چه حرفی است او پیامبر خداست ودر تأیید ملائکه است و اهل ایمان اطراف او هستند چگونه آنها را نفرین کنم، اصلاً نفرین محقق نمی شود و این کار خسران دنیا و آخرت من است. آنها اصرار کردند، نهایتاً در پاسخ گفت ؛ بگذارید تا از خدا اجازه بخواهم او چون گذشته مرا بواسطه خواب راهنمائی میکند. بلعم چنین کرد و در خواب به او هشدار دادند که مبادا دعا کنی، او این خبر را به خویشان و کنعانیان رسانید و آنها اصرار بر اصرار. مرتبه دوم از خدا خواست تا راهنمائیش کند، این بار جوابی نیامد. کنعانیان گفتند اگر خدا بدش میآمد دوباره تورا نهی میکرد، این وسوسه خلق کافر بالاخره او را وادار کرد که آن کند که خلق جاهلی و خدا نترس میخواستند و آن شد که اسم اعظم از او گرفته شد و خسران دنیا و آخرت را به وساطت جهل و کفر و وسوسه خلق برای خود خرید.

لطیفه

لطیفه:

جوانی دست زن پیری را گرفته بود و میبرد، شخصی از وی پرسید که این کیست و به کجایش می بری گفت: مادر من است و ناخوشی، او را به نزد طبیب میبرم، گفت: شوهرش بده خوب میشود. مادر گفت: ای فرزند مگر این طبیب سلطان است کهاینقدر درد را خوب می شناسد.